تبليغاتX
پروانه سفید
پروانه سفید

به دنبال غزل ساده ائی می گردم تا در شاه بیت غزل عاشقیم باز خوانده شود
باز به دنبال آوارگی خواهم رفت
به دنبال کسی ساده خواهم رفت و غرورم را بی عبرت از سرانجام بی فرجام پیشین به پایش خواهم ریخت
باز خواهم گفت دوستت دارم و باز پی جواب خواهم رفت
و خیس گریه باز خواهم گشت
باز از پی رفتن هویتی رفته خواهم رفت
باز مزه زجر عشق را خواهم چشید و بی توجه به شبهای گریه پیشین سوالهای بی جواب را پاسخ خواهم گفت
آری باز دوست خواهم داشت
باز به عمق دریاها خواهم رفت
آری به وسعت آسمانها خواهم شد
باز در جواب التماس ساحره ائی سیب سرخم را خواهم بخشید و باز به بهانه پاکی عاشقان نزد خدا...گناه خواهم کرد
باز برای ستاره ام اسمی نو خواهم گذاشت
باز از آمدن بهار خواهم رنجید
باز با چرخش ماه دگرگون خواهم شد
باز رویاهایم را با اشکال ابرها خواهم ساخت
باز کلاغ ها را دوست خواهم داشت
و به عشوه پروانه ها دل خواهم بست
باز دوستت دارمی نو به قاصدک خواهم گفت
باز شیرینی زهر را مشتاقانه خواهم چشید و در وصفش شعری نو خواهم گفت
آری باز شاعر خواهم شد
باز خواهم گفت فراموشم مکن و باز فراموش خواهم شد
باز پیمانی تازه خواهم بست و باز برای حرمت آن ، او که آنرا شکست خواهم بخشید
باز نامردانه رنگ آبیه آسمان را از یاد خواهم برد و نام آبی را به قلب خود خواهم داد
باز طلوع خواهم کرد و غروب را تا نیامدنش از یاد خواهم برد
باز در جواب نگاه دروغین شیفته ائی صادقانه لبخند خواهم زد
باز آغاز خواهم کرد
تو....از تو آغاز خواهم کرد
در دل می شمارم. تا چند شکسته می خواهی مرا
اول می گویم دوستت دارم
دوم تو بگو دوستت دارم
سوم به دروغ نگاهم کن و اینگونه دیوانه ام کن
چهارم با دیگری زجرم بده
پنجم بر دردهای بی انتهایم بخند
ششم اعتراف به آغاز دروغت کن
هفتم فراموشم کن
هشتم دوباره آغاز خواهم کرد.

هی تو....اول من می گویم : دوستت دارم 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388 توسط پروانه سفید |

دست نوشتی از شب قبل من:

چه سکوت عجیبی ست اینجا! چه سرمائی بر شیشه ها و حتی تن من نشسته است. آهنگ حرکت چرخ ها بر روی ریل مرا بر آن می دارد که به گرما پناه نبرم و قدری در تنهائی خود قدم بزنم.

صدای پیامک آقای کناری مرا امیدوار می کند که لااقل دو نفر در این سکوت شب بیدار هستند. یکی او که می خواندش و یکی که آن را نگاشته است.

شیشه ها سیاه اند و چیزی از آن بیرون را نمی بینم. نمی توانم که ببینم.

باورم نمی شود این راهرو ها که با آن صندلهای پاشنه بلند قرمز که مادرم برایم خریده بود و از این ور به آن طرفش می دویدم و به هزار زور سعی می کردم دستم را از شیشه به درب اتاق برسانم این چنین کوچک باشد. وقتی که من و برادرم می ایستادیم جای یک نفر دیگر هم بود. ولی حالا باید نیم تنه می چرخیدم تا کسی بتواند گذر کند.

تکان هائی که هر از گاهی قطار مرا وادار به آن می کند ، بر آنم می دارد که بیشتر نزدیک پنجره شوم. همه جا تاریک است...چرا هیچ چیز معلوم نیست!

دیدم را نزدیک تر می کنم...خود را می بینم.  من در شیشه بی حصار قطار با خودم برخورد کردم. و ناگهان بر ذهنم گذشت:

            چشم دل باز کن تا که جان بینی

                                            آنچه نادیدنیست آن بینی

چه ملاقات شیرینی بود. مانند همیشه آنِ روبه رو به من لبخند می زد.  لبخندی که به من می فهماند که از من می خواهد که خودم باشم. تا که بیشتر  "من " باشم. که اگر چشمانم به چشمان خدا افتاد سرم را بالا بگیرم. و نگوید که می توانستی چنین باشی و نکردی. می توانستی پروانه باشی و تو همیشه در پیله ات ماندی!

گوئی می خواست جوابم را بدهد که ناگهان برق ها اتصالی کرد و همه جا تاریک شد. این شد که برهوت آن بیرون روشن تر از فضای داخل شد و بیشتربه چشم آمد.

خدای من محشر بود! آسمان چه پهناور بود و ستاره ها چه چراغانی قشنگی به راه انداخته بودند.

حال معنایش را بیشتر می فهمیدم :

                     آنچه نادیدنی ست آن بینی!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط پروانه سفید |

                  بوی پروانه در سایه سار یاس را گرفته ام

                                                 که با حسی غریب در ولع نابلد پرپر می زند

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط پروانه سفید |

امروز توی بانک بودم . شماره به دست و در انتظار ، که یه صحنه جالب رو دیدم. یه پسره حدود 24-23ساله بسیار موقر با تسبیحی در دست اومد دمه صندوق صدقات ایستاد و یه مقداری سکه رو از جیبش درآورد و دوره سرش گردوند و دعا خوند و انداخت تو صندوق.

 علاوه بر اینکه طبق معمول در سکوت لبخند معنی داری زدم یاد شعری از پروین اعتصامی افتادم :

 

بزرگی داد یک درهم گدا را

که هنگام دعا یاد آر ما را

 

یکی خندید و گفت این درهم خرد

نمی ارزید این بیع و شرا را

 

چه دادی جز یکی درهم که خواهی

 بهشت و نعمت ارض و سما را

 

از آن بازوت را دادند نیرو

که گیری دست هر بیدست و پا را

 

از آن معنی پزشکت کرد گردون

 که بشناسی ز هم درد و دوا را

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مهر1388 توسط پروانه سفید |

قناری های عاشق دور شوید

                         آوازی تازه سر ندهید غربت دل مرا

                                       آشیانی در کار نیست

                                                  تا رسیدم همه چیز سوخته بود!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 مهر1388 توسط پروانه سفید |

اشعار و به تبع اون افکار و احساسات مولانا همیشه ذهن کوچیک منو به خودش مشغول می کنه و فکر کردن بهش بهم احساس عجیبی می ده. اینکه هشتصد سال قبل کسی به چیزهائی فکر می کرده که تازه داره علم مدرن بهش با صدها تحقیق و تفحص  می رسه چیز کمی نمی تونه باشه.

می گن وقتی مولانا به دیدار شمس می رسه منقلب می شه و این شعر رو می گه:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم         دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

و بعد شمس در جوابش می گوید:      

گفت که دیوانه نئی لایق این خانه نئی...

گفت که سرمست نئی رو که از این دست نئی...

گفت که تو تشنه نئی در طرب آغشته نئی...

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی...

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی...

گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری...

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم...


که مولانا شیخ و راهبر مردم آن زمان بوده و از تعلقات رها نبوده. ولی آنچنان در برخورد با شمس متحول شده بود که پاسخ می دهد:

 رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

رفتم و سر مست شدم در طرب آکنده شدم

پیش رخ زنده کنش کشته افکنده شدم

گول شدم هول شدم و ز همه بر کنده شدم

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم


و آنگاه شمس سبوئی به مولانا می دهد و می گوید آن را در شهر بچرخاند....

پس مولانا چنین کند. آنگاه در میدان بزرگ شهر در جمعیت مردم شمس فریاد بر می آورد که هیهات از شیخی که مردم را راهبری کند و سبوی شراب بر دوش کشد.

مردم به سمت او هجوم می آورند و او را نهی و نفی می کنند و ناسزا نثارش می کنند.

 مولانا متعجب  می گوید به من گفتند که سبو شامل سرکه است و آنگاه که مردم جستجو می کنند و میابند که چنین است ، به پایش می افتند و طلب بخشش می کنند.

پس مولانا نزد شمس می رود و  می گوید مولای من ، چرا با من چنین کردی؟

و شمس پاسخ می دهد: خواستم به تو بگویم آنچه را به آن مغروری و برایش وقت می گذاری که همان آبرو و محبوبیت نزد مردم است چه بی ارزش است . که مردم آسان می دهند و ارزان می فروشند. خواستم تو را بگویم که برای کسی وقت بگذار که آسان ندهد...اما ارزان هم نمی فروشد.....

مولانا  متحول میشود و می گوید:

تابش جان یافت دلم وا شد وبشکافت دلم          اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر           بنده و خر بنده شدم شاه و خداونده شدم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط پروانه سفید |

در گوش من فسانه دلدادگي مخوان

ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه

 دير است گاليا!

به ره افتاد کاروان عشق من و تو ؟ آه

اين هم حکايتي است

 اما درين زمانه که درمانده هر کسي از بهر نان شب

ديگر براي عشق و حکايت مجال نيست

 زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو

 بر پرده هاي ساز

اما هزار دختر بافنده اين زمان

 با چرک وخون زخم سرانگشت هاي شان

جان مي کنند در قفس تنگ کارگاه

 از بهر دستمزد حقيري که بيش از آن

پرتاب مي کني تو به دامان يک گدا

 هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست

در روي من مخند

شيريني نگاه تو بر من حرام باد بر من حرام باد

زين پس شراب و عشق بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد

در گوش من فسانه دلداگي مخوان

 زود است گاليا ! نرسيده ست کاروان

هوشنگ ابتهاج

شعر کامل را در " ادامه مطلب " با هم بخوانیم:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهریور1388 توسط پروانه سفید |

تعریفای زیادی از عشق  وجود داره. مثلث عشق strenberg  خیلی ساده و زیبا عشق رو تعریف کرده. با کمی تامل در اون می تونیم ببینیم رابطه ائی که ما در اون هستیم از چه نوعی هست. بیائد وقتی تنهائیم و هیچ کس نیست که راجع به نوع عشق ما از پیش قضاوت کنه کمی به این مثلث نگاه کنیم:

همون طور که می بینید  هر یک از سه راس مثلث نشونه یک چیزه که یعنی اگه هر سه تای اینها باشن عشق ، یک عشق کامل هست.  شامل : صمیمیت و خصوصیت + تعهد + شور و شهوت = عشق کامل

حالا با حذف هر یک از این ها یک رابطه دیگه به وجود میاد.

یعنی   صمیمیت + شور و شهوت = عشق رمانتیک   میشه. صمیمیت +تعهد = رابطه مشفقانه یا به عبارتی فقط یه نوع رابطه هست که به علت اتحاد و بهم پیوستن به وجود اومده.  و تعهد +شور و شهوت = عشق احمقانه   نام گرفته. حالا اگر دوتا از این ها حذف شه و یا به عبارتی هر یک از این رئوس به تنهائی حضور داشته باشن یک اسم دیگه پیدا میکنه. صمیمیت تنها= دوستی          شور و شهوت تنها = شیدائی یا  شیفتگی        تعهد تنها= عشق توخالی

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 شهریور1388 توسط پروانه سفید |

شاید حضورت آرامش درد ناتوانی باشد

شاید نگاهت امید برای نا امیدی باشد

شاید کلامت پاسخ سجده کسانی باشد که تا صبح برای شفای بیمارشان سر را بلند نکرده اند

         آری...

           شاید دردمندی به معجزه دستانت دخیل بسته باشد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 شهریور1388 توسط پروانه سفید |
به نو کردن ماه بر بام شدم با عقیق و سبزه و آینه

                                           داسی سرد بر آسمان گذشت

                              که پرواز کبوتر ممنوع است

                                           ماه بر نیامد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 مرداد1388 توسط پروانه سفید |

ایمان من به تو از مشکلات من بسیار بزرگ تر است

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 مرداد1388 توسط پروانه سفید |
هر چند وقتی آدمای جدیدی رو می بینم که یه اثر عجیب و به یاد موندنی توی صفحه خاطرات زندگیم برجا می ذارن. که هر وقت که باز برمی گردمو بهشون سر می زنم، دوباره با به یاداوریشون حس قشنگی بهم می دن .

امشبم باز از اون شبا بود. یه آدمه عجیب رو دیدم....توی یه زمانی که خیلی استرس داشتم. و دیر وقت هم شده بود و نگران بودم که هرچی زودتر به خونه برسم اونو دیدمش. یه راننده تاکسی بود به نظر....

اما نه نمی دونم کی بود. کی بود که منو یادم آورد که حالا حالاها خیلی راه مونده که به اون بالاها برسم. تو راه می دیدم از مسافرائی که پیاده می شدن پول نمی گیره. آخره سر وقتی بهش گفتم ادامه مسیر منو دربست ببره و اونم قبول کرد. توی راه یه دختره بی فکری که خطای رانندگی این آدمو دید هرچی از دهنش در اومد بهش گفت. صداش می لرزید. فهمیدم از اردبیل اومده. فهمیدم که یه دختره سه ساله داره که مشکله ذهنی داره و به خاطره درمانش پاشده از شهرشون اومده اینجا...و مستخدمه یه خونست تو آرژانتین. می گفت که پول نمی گیره و شبا میاد مردمو به مقصداشون می رسونه ، به شرط اینکه برای دخترش دعا کنن. همینو می خواست فقط .  کاش خدا اون دختر رو ببخشه.نفهمید دل کیو شیکوند.

داد زد و گفت امکان نداره پولو قبول کنه و بعدشم رفت.بدون اینکه حتی شماره یا آدرسی از خودش بده.

چشامو بستمو براش از صمیم قلبم دعا کردم....که ای خدا معجزه کن. معجزه....بهش برسون. هم پولو...هم...اما اون پول نمی خواست. فقط دعا می خواست. براش معجزه کن دخترش خوب شه. معجزه کن تا خوشبختی رو بچشه. تا بفهمه تو صدای اونو می شنوی. باهاش حرف بزن.اون داره با بلند ترین صدای خودش با تو حرف می زنه.

هنوز آدمای خوب و عجیب هستن. در همین نزدیکی.من به دنیا امیدوارم.

براش دعا کنین. حتی اگه فقط یک ثانیه فرصت دارید!


پ.ن: خدایا من تونستم با بلندترین صدای خودم با تو حرف بزنم ؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 مرداد1388 توسط پروانه سفید |

برای سالهای دگر می نویسم....

سالهای آینده که چشمانت باز عاشق می شوند.

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود

 همیشه یکی بود ، یکی نبود !

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 مرداد1388 توسط پروانه سفید |

 

من گاهی به پاکی یک اندیشه می اندیشم.آری من گاهی به صدای تو می اندیشم

گاهی فراموش میکنم برای چه زنده ام. فراموش میکنم تو  هستی تو را دارم

 گاهی هرگز نمی خواهم. گاهی هرگز نمی توانم که بخواهم.

انگاه است که می گویم نمی خواهم

 اما بارها شده است که خواسته ام و چون نتوانسته ام گفته ام نمی خواهم.

 آری بارها شده است که تو را خواسته ام!

من گاهی از وسعت نگاه تو می هراسم. گاهی من از بزرگی غمهای عشق می پرهیزم

گاهی انچنان بی پروا برجاده داشتنت پای می گذارم که هرچه خار گلها خوارم کنند

باز از راه رفتن و جلو رفتن نمی هراسم و این سراب است ...می دانم!

چشمانت را چون سرابی می بینم و به دنبال تو می دوم. می دانم که مرا می بینی.

 نمی خواهم داشته باشمت تا این بی هراسیم را از دست ندهم

 چرا که من گاهی از بی پروا بودنم عشق می کنم

گاهی انچنان درگیر تو می شوم که اصلا عشق را فراموش می کنم.

 من گاهی تو را فراموش می کنم فقط به اصل داشتنت می اندیشم.

 آری من گاهی مانند تمامی گلها مغرور می شوم انچنان که ستایشم می کنی

 با اینکه شنیده ام:"  ساده است  ستایش گلی , چیدنش  و  از یاد  بردنش  " !

 باز محو ستایشت می شوم!

 انچنان مغرور می شوم که اینکه اصلا مرا از ریشه جدا کرده ای را فراموش می کنم.

 در بند ساقه ام که در دستانت گرفته ای

 فراموش می کنم ریشه بود که به من آب داد,ریشه بود که مرا در زمین نگه داشت.

 ریشه بود که به من جان داد

آری در بند ساقه ام که در دستانت گرفته ای و گلبرگهایم....

 که تو محو انانی!

***

برایم با چشمهایت قصه گفتی

باری حتی مرا با اشکهایت آب دادی. قصه گفتی از سرسبزترین باغ دنیا, آدرسش را که خواستم  قلبت  را نشان دادی

 مرا در زیر شیشه گذاشتی و از غنچه بودنم سوءاستفاده کردی و شبی تا صبح برایم قصه های سبز گفتی

 باغ های دیگر را ندیده باور کردم باغ تو سبز ترین باغ دنیاست

 انقدر اصرار کردی که دوستم داری تا باورم شد اگر بی تو باشم گل نداده مرگم حتمی ست

 انقدر اصرار کردم تا مرا در قلبت کاشتی

 من که مغرور تنهایی بودم حرف هایت را که شنیدم,دستانت را که حس کردم

 هول شدم و ریشه دادم

 یک روز صبح که برخواستم دیدم ریشه دارم در سبز ترین باغ دنیا  ، قلب تو!

تنها اموزگارم تو بودی و یادم داده بودی که اگر جای دیگر ریشه بزنم پائیزمی رسد

 گفته بودی زندگی ام دو فصل دارد:

 بهار است اگر پای تو ریشه داشته باشم و خزان ندارد تا از انجا نروم.

 و تو وقتی مطمئن شدی ریشه ام انچنان محکم است که سهمگین ترین خزان های خیانت هم

 ان را از جای در نمی اورد, گلبرگ هایم را کندی

 آری حتی یک بار گریه هم که کردم خندیدی.

یادم نرفته هنوز وقتی تنها ساقه ای در دستانت داشتم از غمگینی من اشک می ریختی

 ان شب باورت نکردم که این چنین بی رحم باشی. تا صبح منتظرت ماندم

  گفتم حتماََ دوباره می آیی و نوای زندگی را در گوشم می خوانی

 اما نیامدی و صبح روز بعد بود که فهمیدم دروغ گفته بودی و خزان فقط با رفتن من نمی آید.

من که بودم ، تو رفته بودی!

 فهمیدم که دوستم نداری.

با خود گفتم حتماَ جایی دیگر سرت با نو گلی دیگر گرم است

 انقدر حرص خوردم که تصمیم گرفتم ریشه ام را از زمین زرد احساست جدا کنم

 و برای همیشه از آنجا بروم.

 خزان عمرم که رسید فهمیدم این تنها حقیقتی بود که  گفته بودی:

     دیگر معنایی نداشتم , اما دیر شده بود!

                                                                                                                               

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 مرداد1388 توسط پروانه سفید |
همیشه از پروانه سفید خوشم می اومده. وقتی توی باغی و دور گلی ، جائی          می بینم یه پروانه سفید داره بال بال میزنه یه حس لطیفی بهم دست میده. یه جور پاکی. انگار از یه دنیای دیگست . انگار یه نشانست . نشانه ای که به من میگه لحظاتی دنیا رو فراموش کن و محو تماشای نقطه سفیدی شو که شاید اومده حرفی بزنه. چیزی بگه.... که تو از دیدن و شنیدنش ناتوانی. هر وقت یه پروانه سفید رو    می بینم بهش سلام میکنم. میگم برو به خدا بگو من متعلق به این دنیا نیستم . بذاره برگردم. دو تا بال سفید بهم بده تا بال بزنم.انقدر که بهش برسم. یه روزی      می دونم بالاخره یه دونه از این پروانه ها بر میگرده و میگه حرفت رو گفتم . گفت دیگه وقتشه! اون وقت شاید من هم بشم پروانه سفیدی روی یه گل زیبا توی یه باغ بزرگ که وسه یکی دیگه نشانست...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مرداد1388 توسط پروانه سفید |

روزی فقها از سره انکار و عناد  از حضرت مولانا سوال کردند: شراب حلال است یا حرام ؟

{چون همیشه شمس شراب می نوشید و مست بود. }...

به کنایت فرمود: تا که خورد ؟

چه اگر شراب را در دریا ریزند متغیر نشود. و او را مکدر نگرداند و از آن وضو ساختن و خوردن جایز باشد. اما حوضک کوچک را قطره ای شراب بی گمان نجس کند.

جواب صریح آنست که اگر مولانا شمس الدین بنوشد او را هر چیز مباح است،چو حکم دریا دارد. و اگر چون توئی خورد نان جوئینت هم حرام است.


نوشته شده در تاريخ جمعه 2 مرداد1388 توسط پروانه سفید |

تولدم مبارک . چون تو این روز خدا همه توجهشو به من معطوف کرد که متولد بشم. هروقت یه بچه به دنیا میاد حضورشو احساس می کنم.

  "به تولدت که نزدیک می شوی کوچکتر می شوی .هر سال یک سال کوچکتر"!   تا روزی که دوباره متولد بشیم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تیر1388 توسط پروانه سفید |

کاش در کتاب قطور زندگی     سطری باشم ماندنی

                     نه حاشیه ای از یاد رفتنی...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 اردیبهشت1388 توسط پروانه سفید |
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلونزن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود.

نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد :
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 فروردین1388 توسط پروانه سفید |

تا بهار دلنشین  آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو    بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار    بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود     کـــــلبه ویران من

تا بهار زنــدگی   آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل   آمـــد بیا دامن کشان

باز آ ببین در حیرتم   بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین     بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام    عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار   ســـــر را بنه بر سینه ام

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 اسفند1387 توسط پروانه سفید |
Blog Skin