[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:37 توسط پروانه سفید
من از پروانه بودن ها
من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه
نمی ترسم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:11 توسط پروانه سفید
شاید شبیخون کوچ پروانه سفید در درکت نگنجید که اینگونه رسیدن کلاغ به مزرعه یاس های سپید را تحمل می کنی. در تجمع علف های هرز بیشه،ایستادگی برکه ائی زلال رمز ماندن است
اگر هنوز روحت انعکاس پاکی و مهربانی ها باشد و تنها یک لاک غلط گیر می تواند بهانه ایی باشد
تا تمامی کلاغان سیاه باغ یک پروانه سفید شوند در آسمانی که هیچ ابر سرد کدورتی در آن نیست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:18 توسط پروانه سفید
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلونزن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود.
نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد :
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:26 توسط پروانه سفید
تا بهار دلنشین ...... آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو ...... بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار ...... بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود ...... کـــــلبه ویران من
تا بهار زنــدگی ...... آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل ...... آمـــد بیا دامن کشان
چون سپندم بر ســـــر ...... آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کـنار ...... بنشین نشان سوز نهان
باز آ ببین در حیرتم ...... بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین ...... بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام ...... عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار ...... ســـــر را بنه بر سینه ام
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:22 توسط پروانه سفید
ملامتگوی بیحاصل، ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی، که زیورها بیارایی
مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخست، شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
منو به چه دنیایی برد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:42 توسط پروانه سفید
روزی که گل می مُرد خورشید نمی خندید
درخت آهسته پرسید: این گل ناچارِ رفتن بود؟
ابر می گر یید، باران نثارش می کرد
پرنده غمگین گفت: " این گل نمی میرد "
باد خشمگین چرخی زد : " ای گل رازت چیست؟ "
گل ناتوان لرزید: " روز اول مرا که می بُردی این خاک مرا بوسید
صبح خورشید به من خندید، می گفت این خاک جای ماندن نیست!
زمین قهقهه می زد. می گفت این خاک معرفت ندارد گل
اما این خاک....همه امیدم بود...لبِ این خاک بر لب من بود"
پرنده غمگین تر شد: " این گل نمی میرد"
گل ناتوان تر شد: " روز اول ابر آمد. گفت اینجا گلی نمی روید رسم طیعت این است.
صبح که روییدم، رسم طبیعت را از یاد برده بودم
کم کم رود جاری شد و درخت سروسامان گرفت
یک صبح که پاشدم پرنده سلامم کرد
ابر باز آمد، انقدر بارید تا این بیابان گلستان شد
باز خورشید به من خندید باد فریاد زد:" نفرین به تو ای گل که به هرخاک خو کنی!"
خورشید دیگر نمی خندید درخت از بار غم، خَم شده بود
رود خشکش زده بود
آن ابر دیوانه شده بود
پرنده مُرده بود
آن باغ بیابان شُد
آن عشق ویران شُد
آن گل که فدا شد....
من بودم!
