تبليغاتX
پروانه سفید

پروانه سفید
 
قالب وبلاگ

فریاد را همه می شنوند، شنیدنِ صدای سکوت است که هنر می خواهد.


پ.ن: دیروز ،در میدان انقلاب دیدم روی دیوار نوشته    " به یک - دادزن-  نیازمندیم.   " !

[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 6:41 ] [ پروانه سفید ] [ ]
...

[ پنجشنبه 26 آبان1390 ] [ 0:0 ] [ پروانه سفید ] [ ]

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن   چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای       بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی             بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام  او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو        گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای    چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد            ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو    گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو           کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا       گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو        باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون              بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

                              

 

[ پنجشنبه 12 آبان1390 ] [ 7:27 ] [ پروانه سفید ] [ ]
 
پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي
و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند
 
[ یکشنبه 24 مهر1390 ] [ 15:59 ] [ پروانه سفید ] [ ]


  نی من منم، نی تو توئی،نی تو منی
         هم من منم , هم تو توئي , هم تو مني


         
   من با تو چنانم اي نگار ختني
                   كاندر غلطم كه من توام يا تو مني

[ سه شنبه 12 مهر1390 ] [ 16:6 ] [ پروانه سفید ] [ ]

پروانه سفیدم... بالاتر از زمین بال می گیرد، پر می زند.... تازه فهمیده دنیا همین باغچۀ پشت پنجره نیست.به اندازه همه سالهای خوش خوشانش باید پر بزند....پرپر بزند.

پروانه سفیدم در چهارمین سالگرد نوشتنش....تازه خواندن و نوشتن را یاد می گیرد. خواندن را.... و شاید روزی نوشتن را .

                             12 مرداد 90


بعدا نوشت: -امروز در کنار مکتب خانه تازه ،با آن دیوارهای سنگیِ بلند و زیر شیروانیِ آجری و درب کوتاه آهنی با گلهائی که نامشان به گردنشان بود و درختهائی که به بار لیمو نشسته بودند و آشیانی که صدای مرغانی را می داد که در بهار به دنیا آمده بودند، ناگهان پروانۀ سفیدی را دیدم که بر نزدیک ترین گلبرگ کنار شانه ام نشست.... فهمیدم آدرس را درست آمده ام.

                جمعه    13 آبان 90

[ چهارشنبه 12 مرداد1390 ] [ 14:19 ] [ پروانه سفید ] [ ]
آسمان...خاک....خانه...، ،بازار روبه رو، قوری روزهای شنبه ، نگاه گیاه ظریف توی گلدون....پنجرۀبی حفاظ ،کوچه در کوچه ،بازار امام زاده ،همسایه ناراحت ، دفتر شعر ،شبهای طولانی...انتظار روزهای چهارشنبه...هیزم های زیر پلّه......به استقبال بیائید. دسته گل فراموش نشود! ... یک عالم حرف دارم...یک آسمان و زمین و خاک و روزهای بارانی...ایستگاه های خالی،آدمهائی که با اجبار آمدند  اما به اجبارهم رفتند.عکس های یادگاری ،راه های تازه ،رسم های قدیمی... باد و بوران و  هراس سایه  تند درختها درتاریکی راه خانه ،تکیه بر پنجره اتوبوس و فکرهای طولانی ، آهنگ ستاره  ، لبخند خدا و یک خط که :چهارم خرداد همین جای همیشگی ،همان وقت همیشگی ...هستم!
[ سه شنبه 30 فروردین1390 ] [ 0:0 ] [ پروانه سفید ] [ ]
از سرنوشتم مچکرم که کمک کرد تا شما رو نا شناخته نمیرم!

جمله ائی بود که بر برگه خداحافظی نوشتم. و وقتی از اون کوچه که هر شنبه و چهارشنبه ازش می گذشتم ، می رفتم برگشتم و اون خونه ائی که انگار  به آسمون پلٍّه داشت رو نگاه کردم. و همه خاطرات کسائی که باهاشون دور یک میز می نشستیم . و همه حرف هائی که از او یاد گرفتم. و همه دست خط هائی که روی تخته جا می ذاشت با رنگ های مختلف و پنجره کوچیک آشپزخونه و پیچک های پشتش، گلدون سیاه روی میز و ساقه خوابیده گیاهی که به اندازه رفتن و اومدن من به اونجا اندازه داشت. و صدای رادیوئی که همیشه توی فضا بود. و اون پارچه ائی که روی مبل بود و همیشه خودش صافش می کرد. و خطوطی که روی تخته سفید از یه نقطه به نقطه دیگه وصل شده بود. نور ساده اتاق با لالی های قدیمی و اون فضای پاکیزه دوست داشتنی. و همه کتابهائی که گرانبها بودند به اندازه لحظاتی که برای خوندنشون وقت گذاشته بود و تکیه هائی که به برگهاش داده بود . دو  پلِّه تا اتاقش و صدائی که بعد از انتظار دوست داشتنی از پشت چوب های کتابخونه اسمتو صدا می کرد و اتاق خودش....وقتی تنها می شدم همه جا رو حفظ می کردم. رو انداز صندلیش و زیر پائی چوبی ،گلدون کنار دستم که سفالی بود و توش چوب و کلاف بود... فرش قرمز روی زمین . جای پیپ و دفتری با جلد سیاه و سریرگ های طلائی. و زیباترین چیز...عینکی که برعکس روی کتابش گذاشته بود. و درختهای توی ایوون ...با خودم می گفتم نباید یادم بره. اگه یه روزی روزگاری به هر درجه علمی رسیدم...کی پایه همه اون درسها رو یادم داد!!! از اون خونه رفتم....و روزهای شنبه و چهارشنبه اون ساعت ها دلم از این راه دور می بینم جور دیگه ائی می زنه. دوست دارم روزی با دستهای پر برگردم. دوست دارم سعی کنم تا یه روزی پیشش برم و شاید بتونم با کارائی که کردم تشکر کوچیکی از همه زحمتاش بکنم. دوست دارم یه روز به اینکه یه روز شاگردش بودم افتخار کنه. اون روز شاید....شاید خیلی دور هم نباشه!


[ پنجشنبه 11 فروردین1390 ] [ 16:43 ] [ پروانه سفید ] [ ]

طفلیست به نام شادی ،دیریست گم شده است !

 با چشم های روشن براق

 با گیسویی بلند به بالای آرزو 

 هرکس از او نشانی دارد ،ما را کند خبر

 این هم نشان ما:        

              یک سو خلیج فارس

                                  سوی دگر خزر

[ یکشنبه 1 اسفند1389 ] [ 14:1 ] [ پروانه سفید ] [ ]

پشت چراغ قرمز داشت با خودش فکر می کرد.

 یک دفعه همه چیز از این رو به اون رو شده بود. از جائی که فکرشو نمی کرد رسیده بود. درست زمانی که بهش احتیاج داشت.

چراغ که سبز شد با سرعت هرچه تمام تر به سمت محل کارش حرکت کرد. زن رویاهاش منتظرش بود.

چقدر تحمل شبها سخت شده بود. انگار اصلا از وقتی که همو دیده بودن شبا هم طولانی تر شده بودن.

اما چه اهمیتی داشت. حالا صبح بود و درست جلوی درب محل کارش ایستاده بود. پله هارو طی کرد و درو باز کرد. به سمت صندوقچش دوید. هر روز صبح  دلهره داشت که نکنه وقتی درب صندوقچه رو باز می کنه  اونجا نباشه.

اما خدا رو شکر! هنوز اونجا بود. یه خونه طلائی. بیشتر شبیه اسباب بازی دختر بچه ها بود. گذاشتش روی میزش. نشست جلوشو سرشو کرد توی پنجره...

باور کردنی نبود. یه موجود زنده بود.  انقدر کوچیک بود که خونه براش یه قصر به حساب می اومد.

 نشسته بود یه گوشه ،پاشو گرفته بود توی بغلش . تا اونو دید انگار همه دنیا رو بهش داده باشن، دوید سمت پنجره. صورتش رو گذاشت روی شیشه .

هردوتاشون می خندیدن. مرد گوش می داد و زن کوچولو دائم براش حرف می زد.

مرد احساس می کرد دوباره متولد شده.دائم براش تکرار می کرد دوسش داره و زن از شنیدنش مست می شد.

مرد بهش می گفت قشنگ ترین خنده دنیا رو داره. و زن مست تر می شد.

با خودش فکر می کرد:

-درست همونجوری که می خواستم. کی فکرشو می کرد تو کره خاکی یکی پیدا بشه که دقیقا عین آرزوهای من باشه.

یکی که مثل هیچ کس نبود.

تمام روز با هم بودند تا ...موقع خداحافظی می شد. مرد این پا و اون پا می کرد. و زن سعی می کرد مرد نفهمه که چه تاریکی ِوحشتناکی توی اون صندوقچه در انتظارشه. باز هم می خندید. اما چون پشت دیوار بود،مرد اشکاشو نمی دید.

درصندوقچه رو که می بست،در اتاقو که قفل می کرد،کرکره رو که پائین می آورد،احساس می کرد اون صدای  آرام بخشی که تو فضا بود تمام روز، یک دفعه ساکت می شد. صدای بوق ماشین بود و داد بیداد مردم.

و یه عالم کاری که رو سرش ریخته بود تا انجام بده.

توی صندوقچه اما...زن تنها نشسته بود.

همین که می دونست فردا میاد بازم خوب بود. باید سر خودشو گرم می کرد. می تونست بشینه و تمام مدت فکر کنه. به اینکه فردا براش از چی بگه. از کجای خاطره هاش بگه. آره باید خودشو آروم می کرد. خیلی زود صبح می شه و اون برمی گرده و خونه رو دوباره بر می داره. و سرشو می ذاره توی پنجره و اونو دوباره نگاه می کنه.

ای کاش لااقل می تونست دستشو بگیره. خیلی دوست داشت بدونه دستاش چه جنسیه. براش شده یه آرزو. که یه روزی پنجره بشکنه و دست مرد بیاد تو و اونو با تمام قدش توی دستاش نگه داره.

چه رویای شیرینی.

لبخندی زد و خوابش برد. شاید که خواب آرزوشو ببینه.

به زودی صبح روز بعد اومد. رو پای خودش بند نبود.

-بالاخره اومدی؟

-همین حالا رسیدم

-هنوز نفس نفس می زنی

-اومدم تو نفسمو آروم کنی

-اما من فقط می تونم نفس تورو بند بیارم.

 و در حالی که صورتشو با عشوه تمام اون طرف کرد ادامه داد:

-خودت گفتی.

و مرد گفت :

-آره دروغ نگفتم. تو تنها کسی هستی که نفس منو بند میاره و بعدم فقط خودش نفسم رو تازه کنه.

-اونوقت اگه بهت نفس ندادم؟

-اونوقت تمام دلخوشیم اینه که تو نفسمو گرفتی.

و زن مست تر می شد.

چه گذشت روزها قشنگ شده بود و چه رو یاهاشون شیرین تر  

تا آخرین لحظه ...

فکرشم قلبشو از زدن نگه می داشت. اون  شب دلش می خواست بمیره.

 تو آینه به خودش نگاه کرد.

 طلسم شده بود. به اینکه همیشه یه زن کوچولوی افسانه ائی باشه که توی یه قصر خالی زندگی کنه که یه پنجره داره. که هر روز صبح یه کسی که معلوم نبود از کجا اونو پیدا کرده و تو چشاش نگاه کرده بودو عاشقش کرده بود،بیاد و بهش سلام کنه و هیچ وقت نفهمه که با اینکه قدش کوچیکه ،با اینکه واقعی نیست ...اما یک زنه . یه زنی که دوست داره فقط یه بار فکر کنه که واقعیه.  

باید همیشه منتظر بمونه. اما چه فایده؟ انتظارش قدشو بلند تر می کرد؟

انتظارش طلسم جادوگر رو می شکوند  و دنیا رو عقب تر می برد و اونو مال خودش می کرد ؟

همه اینا حرف بود. حتی نمی تونست ،یعنی جراتشو نداشت اینا رو به اون بگه. آخه اون همینجوری دوسش داشت. با همون قد و قواره. بهش گفته بود بودن باهاش بستگی به مردم اون بیرون داره. شاید مجبور شه یه روزی بذارش و یره.

اون وقت زن بیشتر فهمید که باید اشکاشو قایم کنه. که باید حرف دلشو قایم کنه. و حتی نگه چقدر از طلسم جادوگر و صدای آدمای اون بیرون وقتی می دونه دارن باهاش حرف می زنن حرصش  می گیره.

 حالا باید منتظر می موند تا فردا بشه.

انقدر گریه کرده بود که نائی وسه حرکت نداشت. همونجا یه گوشه نشسته بود و پاهاشو تو بغلش گرفته بود و منتظر بود. تا  بیاد و ببینه توی چشاش که هنوز دوسش داره .

همیشه هم مرد اومده بود و تو چشاش نگاه کرده بود و

اونو وسه یه روز دیگه کوک کرده بود!

[ شنبه 16 بهمن1389 ] [ 23:49 ] [ پروانه سفید ] [ ]

پروانه سفیدم ، هروقت تنها و دلتنگم ،منو با خودش می بره و از روی گندمزارها و دشت های سرسبز و باغ های گل  می گذره.

روی انگشتر دست چپ من نشسته و روی گلوبند عقیقی که به گردن می کنم. گاهی سنجاق سینه ائی به لباسم می شه و گاهی بدون اینکه دیگران بفهمن از جلوی چشمهام رد می شه و بال بال می زنه!

نگاش که می کنم انگار به آفتاب اشاره می کنه و چشماش یرق می زنه.

و من یاد حرفش می افتم. که شبای بارونی که بالهاش خیس بود و توی دستم انگار داشت جون میداد با صدای سرماخورده می گفت : فقط طاقت بیار...طاقت بیار و دعا کن زنده بمونم از این تگرگ و رگبار...اونوقت باز هم با هم پرواز خواهیم کرد!" و من دیگه اشک نمی ریختم تا خیس تر نشه و ایمان می آوردم  که بالاخره آسمون آفتابی می شه!  

پروانه سفیدم برای من یادآور پاکی و سفیدیه...اینکه می شه در میون تمام رنگهای این دنیا ، رنگ بیرنگی داشت و سبکبال تر به آسمان پرواز کرد. می شه وقتی داری از این زمین دور و دور تر می شی یک نقطه سفید بر جای بگذاری نه یک لکه سیاهِ پررنگ!

[ سه شنبه 12 مرداد1389 ] [ 17:35 ] [ پروانه سفید ] [ ]
امروز صبح وقتی بیدار شدم هدیه خیلی زیبائی از یکی از مهربونترین چشمهای دنیا دریافت کردم که باعث شد تمام سلولهام روزشون رو با اشتیاق شروع کنند.

حس کردم باید اینجا ،روی بالهای پروانه سفید خطی از ایشون رو بگذارم و هدیشون رو با شما قسمت کنم:

"امروز صبح قبل از اینکه از رختخواب بیرون بیایم سفری داشتم به خانه کوچک و زیبایت!  درب باز شد نسیم خوشی صورتم را نوازش کرد .بوی گل یاس همه جا پیچیده بود. به یاد روزهای نوی جوانیم افتادم. که از کوچه ائی باریک ،برای رسیدن به مدرسه عبور می کردم. فصل امتحانات بود و هوا کمی گرم بود. زیر  سایه راه رفتن لذت داشت و یادش به خیر از سر دیوار خانه ائی بوتۀ یاسی خود را به بیرون متمایل کرده بود. می خواست همه را از بوی دلپذیرش آگاه سازد و من یکی از آن تحسین کننده ها بودم. و نفسم را تا آنجا که می توانستم به داخل می کشیدم تا هرچه بیشتر بتوانم بوی یاس را به درونم برسانم. تو پروانه سفید می دانی من از چه حرف می زنم. پروانه ها عاشق گل هستند.

یک هدیه کوچک آوردم کنار درب گذاشتم . شاید دوست داشته باشی. همراه با نوازش بالهای لطیفت تو را از دور می بوسم : "


مدرسه عشق
در مجالي که برايم باقيست 

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح 
به زباني ساده 
مهر تدريس کنند 
و بگويند خدا 
خالق زيبايي 
و سراينده ي عشق 
آفريننده ماست

 
مهربانيست که ما را به نکويي 
دانايي 
زيبايي 
و به خود مي خواند 
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد 
در پي سودايي ست 
که ببخشد ما را 
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
 
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم 
که خرد را با عشق 
علم را با احساس 
و رياضي را با شعر 
دين را با عرفان 
همه را با تشويق تدريس کنند 
لاي انگشت کسي 
قلمي نگذارند 
و نخوانند کسي را حيوان 
و نگويند کسي را کودن 
و معلم هر روز 
روح را حاضر و غايب بکند
 
و به جز از ايمانش 
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند 
مغز ها پر نشود چون انبار 
قلب خالي نشود از احساس 
درس هايي بدهند 
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند 
از کتاب تاريخ 
جنگ را بردارند 
در کلاس انشا 
هر کسي حرف دلش را بزند
 
 
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند 
تا ، کسي بعد از اين 
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود 
زنگ نقاشي تکرار شود 
رنگ را در پاييز تعليم دهند 
قطره را در باران
موج را در ساحل 
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه 
و عبادت را در خلقت خلق
 
کار را در کندو 
و طبيعت را در جنگل و دشت 
مشق شب اين باشد 
که شبي چندين بار 
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود 
که بسنجد ما را 
تا بفهمند چقدر 
عاشق و آگه و آدم شده ايم
 
در مجالي که برايم باقيست 
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت 
به زباني ساده 
شعر تدريس کنند 
و بگويند که تا فردا صبح 
خالق عشق نگهدار شما
 
 مجتبي کاشاني
                (سالک)  

پ.ن : ازتون ممنونم خاله فرزانه عزیزم. بسیار بسیار -عمیق- دوستتون دارم.
[ پنجشنبه 17 تیر1389 ] [ 10:40 ] [ پروانه سفید ] [ ]

9 تیر را دوست دارم...

که هر سال به یادم می آورد روزی روزگاری تو خواستی تا متولد شوم.

ساعت 4:20 بعد از ظهرش به یادم می آورد که چقدر از پا گذاشتن به این دنیا که برای من پیام آور سالهای دور از تو بود اشک ریختم. اولین ضربه جدائی را همان آن که بند ناف بریده شد خوردم و تا ساعت ها ناباورانه برایش اشک ریختم. روزهای نوزادیم را حاضر نبودم چشمانم را به روی کسی باز کنم. و به مادرم  چون نگاهی چون تو داشت لبخند زدم. 

روزگاری پاکیزه متولد شدم . در هر صدائی صدای تو را شنیدم. و در هر خطی خط تو را خواندم. در هر نگاهی و هر گلی که بوئیدم تو را دیدم. حواسم هست که زیاد ذهنم مشغول بازی های کودکانه نشود. و اشتیاقم رنگ گناه به خود نگیرد. حواسم را گذاشتم تا  دردمندی مرا آلوده به قساوتم نکند. حواسم را گذاشتم تا دوروئی و بی محبتی دیگران را پای تو نگذارم .

دنیایم تنها سرزمینی ست که مرا روزی از بالهای فرشته پیاده کردی تا منتظر باشم. می دانم روزی فرشته خواهد آمد و مرا با خود خواهد آورد. کاش از بار گناهان زیادی سنگین تر از روز نخستین نباشم. کاش فرشته تاب مرا داشته باشد.

کاش من تا آمدن فرشته تاب این دنیا را داشته باشم.

[ چهارشنبه 9 تیر1389 ] [ 17:45 ] [ پروانه سفید ] [ ]

تا حالا تجربه اینکه یکی از نزدیک ترین هام عروسی کنه رو نداشتم!

روزگاری فکر می کردم همیشه همه چی همینجوری می مونه که هست.

همه چی چرخید نه اونجوری شد که من فکر می کردم نه اونجوری شد که اون فکر می کرد!

دنیا چرخید و دل من اما...همون بود که بود.

دیروز...همین دیروز بالاخره عقد کرد. دلم می خواست  جای خواهرش باشم. وقتی گفت مراسم عقدش هیچ کس نیست ،با خودم قسم خوردم که هرجوری هست برم. اما...یه چیزی نمی ذاشت،نمی ذاشت قدم بردارم. یک باوری از رفتن او . از اینکه این که الان کنار توئه و نشد و نخواستمم که از فرصتائی که پیش می اومد واسه دیدنش استفاده کنم اصلا می دونه ما چه روزائی رو با هم داشتیم؟ می دونه چقدر با هم حرف زدیم و چقدر با هم خندیدیمو چقدر باهم گریه کردیم ؟ می دونه وقتی هیچ کس نبود حرفامونو بشنوه پیش هم می اومدیمو بدون ترس با هم دردو دل می کردیم.می دونه ساعت ها روی تختامون می نشستیمو پشت سرِ همه دنیا یک عالم حرف می زدیم؟

می دونه وقتی من مسافرت بودمو شیلا دیگه رفته بود ،تو به خاطر من غم خودت رو فراموش کردی و به همه سپرده بودی به من نگن که اون رفته. می دونه من وقتی تو فرودگاه ایران رسیدم و یه زن احمق ی بهم گفت فرودگاهو گذاشتم روی سرمو و به تو زنگ ردم و پرسیدم چی شده و تو گفتی هیچی نشده هممون خوبیم شایعست. و به راست اومدیم نصف شب دمه خونتون با مامان بابامینا دیدیم همه جارو پارچه سیاه زدن. اونوقت من تورو و تو منو ،بغل کردی و احساس کردم کاش من مرده بودم که تو این درد رو تجربه نمی کردی شیما.

به تو نامه می نویسم .نامه ائی نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد.

ای تو یارم روزگارم از گذشته یادگارم ...گفتنی ها با تو دارم


بعدش باز هم با هم بودیم 

مثل تمام سالهای دانشگاه و خندیدنامونو ماجرای اونشب خنده دار پارکینگ خونتون که من و تو و مرجان روی زمین آشپزخونتون از خنده پهن شده بودیم. هه هه یادته؟ رپی و پری و غنچه و هر الاغ دیگه ای که فکر کرده بود  دوستی منو تو با حرف و حدیث و ماجراهای پیش پا افتاده امکان خدشه بهش هست. 

تیکه انداختنای تو به من و هربار زنگ زدنم و پشتش زبونِ دراز تو از اینکه "تو خجالت نمی کشی زنگ نمی زنی؟ معلوم هست کدوم گوری هستی؟ "یا اینکه این آخری وقتی با همین آقای داماد  رفته بودی برای بار اول بیرونو فرداش زنگ زدی که خاک تو اون سرت کنن آخه تو تنها کسی بودی که می دونستی من با این پسره بیرونم نمی گی من کجام؟ هه هه و من می خندیدم. تولدت دو سال قبل توی خونتون وقتی من و تو تنها بودیم و تو شمعهاتو فوت کردی. و من برات آواز می خوندم و گفتم عین این دختر ترشی ها شدیم انگار و الان همسایه ها فک می کنن اینجا چه خبره. هه تولد پارسالت توی زایشگاه که برات خوندیم تولد تولد....می شه 4 دی رو یادم بره یعنی؟

پریشب، برات نوشتم :امشب آخرین شب مجرد بودنته. و نوشتم برای من سخته...نوشتم یادته گریه کردی برای عروسیم؟ و تو گفتی خیلی حس بدی بوده. حس دور شدن و فاصله گرفتن.

و بعد تمام روز رو به یادت بودم و نمی تونستم حواسمو پرت کنم که دیگه انگار منو تو واقعا بزرگ شدیم. از اون روزای بچگی که با هم می نشستیم توی چمنا بعد استخر و حلیم می خوردیم و توی مهمونیا و تمام سالای دبستان و راهنمائیو و دبیرستان و خاطره اون خونه دانشجوئی که تو و سارا اومدین با پرتوئی خونمون و شب با هم بودیم و صبح برام نامه نوشته بودی و نامتو نگه داشتم....تا اون کارت کوچیک قشنگی که نوشته بودی "یادت نره دوستت دارم". انگار از همه اونا فاصله گرفتیم شیما. و داریم می ریم سمت یه واقعیت ...یادته؟ توی میلاد نور بودیم داشتیم به ویترینه یه مغازه نگاه می کردیمو دو تا پیرزن دوست بودن با هم و یکیشون به اون یکی گفت چشام دیگه نمی بینه قیمتش چنده اون کفشه؟ و اون یکی هم زل زده بود و نمی تونست بخونه....گفت یادش به خیر باورت می شد ما هم اینطوری بشیم؟ تو گفتی سارا این منو توئیم انگار. فک کن پیر که بشیم بیایم با هم بیرونو دیگه چشامونم نمی بینه! اون موقع خندیدیم ولی من احساس کردم روزی واقعیت پیدا می کنه. 

دیروز تو رسما متعلق به کس دیگه ائی شدی که من نه دیدمش و نه می شناسمش! (باور کردنی نیست. نه؟) اما شده ... و نمی دونم من می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم یا نه. اصلا می شه منو تو حرفای خصوصی بزنیم یا نه. همش دو دلم که کار خوبی بود نیمدنم؟ انگار  حس می کردم اگه نیام اتفاق نمی افته. انگار یه رویاست...که البته واقعیت شد. خوب شد نبودم وگرنه دیگه نمی شد جلوی اشکامو بگیرم. حالا باید صبر کنم تا 6 مرداد که عروسی توئه! اونروز میاد و من دیگه نمی تونم که نیام. نه؟ راستی سر عقد من که تو زار زار گریه می کردی بعدش آرایش چشماتو چیکار کردی؟ 

همیشه از تغییر می ترسم. همیشه از ، از دست دادن می ترسم. همیشه از فراموش کردن و فراموش شدن می ترسم. می ترسم و به خودم می لرزم. دنیای لعنتی رسم بدی داره. باید بذاری و بری...باید بگذری و باز هم بری...انگار نه انگار.

نه انگار که یه روزی روزگاری دو تا دختر بودن که خیلی کوچیک بودن و با هم دوست بودن و همدیگه رو تا آسمون دوست داشتن. روی هم غیرت داشتن. یکیشون که تو باشی همیشه زبونش دراز بود و او یکی که من باشم خیلییییی ماه بودم و سلیقمم همیشه از تو بهتر بود. هه هه !

 هدیه من به تو دعای روز و شب خوشبخت شدن تو در کنار اوخواهد بود. و اینکه همیشه حس خوشبختی کنی. بهش افتخار کنی . و همیشه سرشار از دوست داشتن و دوست داشته شدن باشی. که شاید برای یک زن چیز زیباتری از این  نباشه . و هدیه دیگم دوستی همیشگی من خواهد بود.سنگ صبور بودن و دوست داشتن بی قید و شرطت. حتی اگه نشه باهم مدتهای طولانی حرف بزنیمو همدیگه رو ببینیم.

کودکی هایم را، خاطراتم را، رویاهایم را با تو قسمت کرده بودم . فراموش نکن!


بعدا نوشت:  بالاخره روز عروسیش اومد ، حتی روز قبلش که رفتیم با هم آرایشگاه تا ناخوناشو مانیکور کنه باورم نشد...یاز با هم خندیدیم و کلی حرف زدیم. فرداش وقتی رفته بود توی اتاقی که مخصوص آرایش عروسها بود پشت درب ثانیه ها چه کند می گذشت. باد همه چی افتاده بودم. یاد خودمون. یاد همه روزهای با هم بودنمون. یاد همه حرفائی که قبلا اینجا نوشتم. و یاد شیلا...گفتم حتما اونم هست. هست و داره نگاش می کنه.

وقتی بالاخره در باز شد و در لباس سقید زیر تور شیشه ائی دیدمش اشکم سرازیر شد.

[ جمعه 28 خرداد1389 ] [ 15:58 ] [ پروانه سفید ] [ ]

روان را می توان کره ائی فرض کرد که منطقه درخشان کوچک حاشیه آن گویای خودآگاه فرد است و –من- در مرکز آن قرار دارد. –خود-تمامی کره را شکل می دهد . 

می توان –خود- را به عنوان راهنمای درونی و چیزی متمایز از شخصیت خودآگاه انگاشت که از طریق تحلیل قابل دسترسی باشد.

و به قول  یونگ  ناخودآگاه چون اقیانوس بی منتهی و عظیمی ست  که خودآگاه ما جزیرۀ کوچکی در آن است. چیزی که ما می بینیم خشکی و ساحل است و آن چیزی که ما را به هستی و دیگران این هستی متصل می کند از طریق اقیانوس میسر است. شاید اگر قدری تامل کنیم،شاید کمی اگر از سر و صدای این جزیره  کم کنیم و به ساحل پناه آوریم بتوانیم تنها زمزمه ائی از امواج را بشنویم .

روانکاوی تحلیلی   باعث می شود یک شناخت کلی از ساختار  شخصیت -خود- پیدا کنیم و استعدادهای درونی که تاکنون از تجلی بازمانده اند و به حالت نیمه مرده در آمده اند را بشناسیم. ریشه تضاد ها و سوتفاهم ها،ترس ها ،نفرت ها،آسیب پذیری ها و حساسیت های درونیمان را بیابیم و صاحب یک شخصیت نیرومند و هماهنگ شویم که عوامل برونی به سادگی نمی توانند بر آن اثرات مخرب بگذارند .عواملی که یک زندگی و هستی اجباری را به انسان تحمیل می کنند .

و به قول کارن هورنای:

زندگی یعنی کوشش و تلاش ،یعنی رشد و تکامل (و نه کمال) و تجزیه و تحلیل یکی از وسایلیست که می تواند در جریان رشد و تکامل کمک موثری باشد.

پ.ن : واقعا وقتی توی کلاس روانکاوی سیستم های پیچیده روان رو می شنوم شگفت زده می شم. انگار تازه دارم می فهمم این دنیائی که من تا حالا توش زندگی می کردم یه دنیای متفاوتی از دنیای واقعی بوده. به خودم توجه که می کنم می بینم چقدر از رفتارا و طرز تفکرام ریشه اساسی در گذشته و کودکی و اتفاقات به هنگام و نابهنگام زندگیم داره و من ساده تا حالا فکر می کردم خودم صاحب تمامی اونام و برای خیلی چیزاش هم به خودم می بالیدم. انگار روان هم یه آناتومی پیچیده و خاص خودشو داره و باید عین کلاسای کالبد شکافی بشینیم و بگردیم ببینیم همه چی سر جاش هست؟ 

خوب که نگاه می کنی می بینی خیلی از تعریفات عوض می شه و شاید انقدر وحشت این آگاهی درونت زیاد بشه که از برخورد با خود خودت بترسی و پشیمون شی که بشینی و خودت و رفتارائی که تا حالا داشتی رو تحلیل کنی. وقتی می بینی می گه : نیازهای روانی ما باعث ایجاد یه سری رفتارها می شه:

-نیاز عصبی به جلب محبت و تائید دیگران. ثقل شخصیت وی در دیگران است و نه در خودش.

-نیاز عصبی به یک شریک زندگی داشتن که مسئولیت زندگیش را بر عهده بگیرد. ارزش بی اندازه ائی برای عشق قائل است زیرا تصور او این است که عشق می تواند تمام مشکلات او را حل کند. وحشت شدید از اینکه شریک او او را طرد کند. وحشت از دست دادن عشق در واقع برایش وحشت از تنها ماندن و بی کسی ست.

-نیاز عصبی کسب قدرت: وانمود می کند قدرت را به خاطر هدف مقدس و منطقی دنبال می کند حال آنکه محرک اصلی ترس از وضعیت های غیرقابل کنترل است و ترس شدید از ناتوانی و ضعف. برای فردیت مستقل دیگران ارزش خاصی قائل نیست.هر قدرتی را تحسین و اشخاص ضعیف را تحقیر می کند.

-نیاز عصبی به شهرت اجتماعی و پرستیژ. ارزش خود را بر اساس میزان مقبولیت اجتماعی می سنجد.

-نیاز عصبی به خودستائی. تصوبر غرور آمیزی که نسبت به ارزشهای خود دارد. نیاز به تحسین به خاطر تصویر ایده آلی که در ذهن از خود ساخته است. نه به خاطر داشته هایش.

-جاه طلبی عصبی برای حصول موفقیت و پیشرفت 

- نیاز عصبی به خودکفائی و استقلال که حفظ فاصله تنها عامل احساس ایمنی اوست و هرگز نباید به هیچکس نیاز پیدا کند.

-نیاز به کامل بودن و نداشتن  نقطه ضعف. تلاش بی وقفه در جهت کمال توام با نا آرامی.احساس برتری نسبت به دیگران

و خلاصه اینکه یک عالم موانع درونی و ترمز های روانی وجود داره تا که نذاره بشینیم و با خودمون تنها بشیم و خودمونو به خودمون معرفی کنیم. تا بلکن با اومدن این ناخودآگاه ها به خودآگاه از این به بعد از شر همه این مشکلات راحت شیم و آرامش واقعی درونی رو تجربه کنیم.

به قول مولانا:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست! 


نگاه کنید به  -ادامه مطلب-  :

[ دوشنبه 3 خرداد1389 ] [ 6:7 ] [ پروانه سفید ] [ ]
7 ساله شده بودم که تصمیم گرفتند من رو به مدرسه بفرستند!

اولین خاطره ام گریه خودم ِ که مادرم که اشک توی چشماش بود سعی می کرد منو آروم کنه . انگار همین دیروز بود. دبستان اروند -اهواز سال 64 . شلوغی و داد و فریاد بچه ها رو به خوبی یادم هست و بعد مادرم دست یکی از خوشکلترین دخترهای هم کلاسیمو گرفت که انگار نه انگار تازه وارد بود و دست منو گذاشت تو دستش و گفت بیاین با هم دوست شین. آرمیندخت دست منو گرفت و گفت چرا گریه می کنی؟ و بعد منو برد توی کلاس و من با نگاهم مادرم رو دنبال می کردم که کنار پنجره کلاس با برادر کوچیکم که اون موقع 3 سالش بود ایستاده بود. روزها گذشت...من و آرمیندخت دوستای جون جونیِ همدیگه شده بودیم و یا من خونه اونها بودم یا اون خونه ما. یه لباس خواب عین هم داشتیم و دائم با همدیگه بودیم.

کم کم به اون کلاس عادت کردم. همشون شده بودن جزئی از هرروز من. زنگ های تفریح و بازی های توی حیاط ،مامور بهداشت، آبخوری که انگار دیروز بود کنارش ایستاده بودیم و زنگ که زده می شد اتوبوس هائی که به نظرم اونموقع خیلی بزرگتر از این اتوبوسای امروزیِ که        می بینم . بعضی اوقات که می رفتم خونه پدربزرگم کورش سوار اتوبوس آقای خسروی می شدیم که با بولیز صورتیش چهرش توی ذهنمه و همه خوشحالیم این بود که امروز رو با آرمیندخت می ریم. روزای دیگه هم اوتوبوس آقای داوری که یک پیرمرد مهربون بود و 5 سال باهاش رفتیم خونه و اومدیم. وقتی اتوبوس می خواست از سرعتگیر های نیوساید بگذره همه می رفتیم آخر اتوبوس می ایستادیم تا با بالا رفتنش بپریم به سمت بالا.

خانوم حکیم ناظم مهربونمون با عینک دوست داشتنی که شنیدم به بهشت رفتن و خانوم سازمند ناظم دیگمون و خانوم ارسطو مدیرمون که خیلی ازشون می ترسیدیم.

خانوم کلاس اولمون که نمی دونم چرا همیشه روز معلم اولین نفری که توی ذهنم میاد چهره مهربونشه (خانوم مکوندی) و خانوم موسی زاده و خیری و آریا و جلالی....

و بچه هائی که دیگه جزئی از همه من بودند. مینا و ساراهامون که اون سال چیزی که زیاد داشتیم -سارا- بود تو کلاس و آرمین و تبسم و ژاله و آذین و مژده وکرشمه و  مینوش و مانا و آناهیتا ،سوزان و شیرین و  آرزو ومنیژه و  تک تک اسامی که تو اون دفتر بزرگ کلاس اسماشون بود.

تخته سیاه و مبصر کلاس،خوب ها و بد ها....و قهر ها و آشتی هامون.

وقتی سال پنجم شد من از اونا جدا شدم. و تیکه ائی از من در خاطرات اون روزهای من باقی موند.

خاطرات زیبای دبستان اروند.

دیروز بعد از دقیقا 20 سال توی لابی هتل هما چندتائی از مای اونروزها باز کنار هم نشستیم . و من یک لحظه اون وسط احساس کردم که چه بچه شدم. و انگاری همه ما دوباره برگشتیم به اول مهری که فقط دو سه ماه تابستون همدیگه رو ندیده بودیم و شوق دیدن همدیگه و روز اول مدرسه رو داشتیم. نگاه کردم دیدم همه چقدر پاک و دوست داشتنی هستند و انگار  اون روح پاکیزه بچگی ها در ما تنیده شده بود.  انگار نه انگار که ما نه فقط 3-4 ماه که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودیم. و چقدر حرف برای هم داشتیم. وقتی از سارای نازنینم شنیدم که یک بچه داره اشک توی چشمام اومد. انگار سخت بود برام باور بزرگ شدن ماها.

جای خیلی ها کنار ما خالی بود که ازشون یاد کردیم. آرمیندخت عزیزم که چند ماه پیش بعد از سالها همدیگه رو دیدیم و با هم تنها شدیم و از هر دری در لحظات کوتاه با هم بودنمون حرف زدیم. رفتیم کوچه قدیمی تجریش و در کبابی قدیمی ساعت 11 شب کباب خوردیم .و همه دوستای دیگمون که نبودند و دونه دونه یادشون کردیم. و من به چهره دوست داشتنی دوست صمیمی دیگرم فکر می کردم که در اولین سالهای جوونی از بین ما رفت. رکسانای عزیزم.که توی دلم بهش گفتم که یادش هستم و جاش کنار ما خالیه!

عکس گرفتیم و با هم خندیدیم و شماره و نشونه همو گرفتیم تا هر از گاهی که از دود و نم دنیا و هوای اطرافمون خسته شدیم باز با هم بنشینیم.

یارهای دبستانی من...



توسط:آرمیندخت
joori latif va ba rooh neveshteh boodi keh ba tak take kalamatet ashko labkhand ro chehram naghsh bast...
raftam vaghean hamon rooze avvale mehre por khatere!!!!

Nemidonam hesse alanamo chejoori begam asalan... XOXO :X




ادامه مطلب
[ دوشنبه 30 فروردین1389 ] [ 22:26 ] [ پروانه سفید ] [ ]
این دو روز گذشته اولین همایش روانشناسی تحلیلی در ایران بود .

هر ربع ساعت به مقاله ائی اختصاص داده شده بود و بعد هم میز گرد و نشست و بحث راجع به مقاله های مطرح شده.

 این جلسات یکی از بزرگترین حسن هاش برای من این بود که تونستم دکتر عبدالحسین رفعتیان رو از نزدیک ببینم و کمی هم باهاشون صحبت کنم.  دکتر صنعتی  هم حضور داشتند .

بهترین جلسه ائی که برگزار شد راجع به  بررسی تحول شخصیت احمد شاملو بر اساس نظریۀ اریکسون بود که با خوندن شعر هائی از هر دهۀ زندگی احمد شاملو و  بیوگرافیش شروع شد و به نحو زیبائی تحلیل شد. از مجموعه اشعار آیدا :درخت و خنجر و خاطره ،ققنوس در باران ،مرثیه های خاک شکفتن در مه و آهنگ های فراموش شدۀ او هم صحبت شد. و اینگونه پایان یافت که :

دربارۀ مراحل هشتگانۀ رشد انسان از نظر اریکسون، شاملو هر دو قطب مثبت و منفی بحران هائی که این تئوری برای مراحل ششم و هفتم و هشتم چرخۀ زندگی (شامل مردم گریزی / مردم آمیزی، نسل پروری / رکود و تمامیت / یاس) بر شمرده است را تجربه می کند .هرچند که نهایتا برتری با بعد مثبت آن بوده و این همان چیزیست که اریکسون برای رشد متعادل در نظر داشته است. فضیلت های عشق ،مراقبت،خردمندی محصول رشد سالم و متعادل است که در پایان چرخۀ زندگی شاعر را به سمت تمامیتی سوق می دهد که پیشاپیش جاودانگی خویشتن را تصویر می کند . برای او دیگر مرگ پایان نیست.

تحلیل روانشناختی حکایت شیخ صنعان هم برای من خیلی جالب و شنیدنی بود. و همینطور تحلیل روانشناسی شخصیت روستائی در مثنوی معنوی.

و

بالاخره سمینار  تحلیل عشق که توسط  دکتر  بینا برگزار شد.

تعریف های مختلفی از عشق رو توضیح دادند از نظر بزرگان و یکی از جالب تریناش این بود که :

عشق هذیانی ست که به مرد می گه این زن با اون زن فرق داره و به زن که این مرد با اون یکی.

نظریه مثلث عشق و قصه عشق اشترنبرگ هم بحث شد. 

و معنای ازدواج و انواع ازدواج و اینکه مهم بود این بود که ما باید بفهمیم عشق و ازدواج با هم فرق می کنه . عشق رو نمی شه جلوشو گرفت .چون به وجود اومده و نمی تونی به کسی بگی که چرا عاشق شدی . اما برای موندن با کسی و ازدواج سوالهای اساسی و زمینه ائی رو باید مطرح کرد.

و نظر فرانکلین از ازدواج که می گه: ازدواج مثل یک شهر محاصره شده است که کسائی که خارجن دوست دارن وارد بشن و کسائی که داخلند حسرت حال خارج ی ها رو می خورن.

و فیزیولوژی عشق و حرف از نوروترانسمیترها ئی که یک واکنش شیمیائی هستند وقتی در عشقی می افتیم و در مغز ترشح می شن و می تون ایجاد یک عشق کاذب یا Pseudo love و دو سال طول می کشه تا این هورمون افت کند مقدارش در مغز.

 شکل گیری علاقه که 12 مورد مثال زدند و از جمله اینکه:

کیفیت ارتباطی که با پدر و مادر داشتیم در کودکی-زخمهای قدیمی کودکی-نقشه قدیمی از نوع رابطه که در بلوغ شکل می گیره و می تونه چقدر مخرب رابطه در بزرگسالی باشه-تصویر ایده آل ی که در ذهنش از عشق و رابطه ساخته-و....

و باید دید وقتی دو نفر از دو زاویه مختلف وارد یک صحنه می شن چی در خورجینشون دارند و آیا اینها با هم هماهنگ هست یا نه. 

حرف قشنگی دکتر سهامی گفتند که : زن ها بیشتر از اینکه دوست دارند، دوست داشته شوند، دوست دارند خواسته شوند. و من فکر می کنم حرفشون کاملا درسته. و می گفتند دائم از زیبائی ها و نکات مثبت زن هاتون بگید و بنویسید و بر در و دیوار و یخچال حتی بزنید.چیزهای به این سادگی در زندگی روزمره از یادمون می ره و می گفتند به جای اینکه دائم غر بزنید و ایراد بگیرید در خودتون تفکر کنید و اشتباهاتتون رو اصلاح کنید. و اینکه دوست داریم روی همسرامونو کم کنیم. اشکالی هم نداره. اما یه جوری باشه که اگه یه حرف زشت زدی لااقل 4 تا حرف خوبم بزنی و آخر شب وقتی باکس اونروزو باز می کنین که چی توش برای هم ریختین نکات مثبت سنگینی کنه. حرفای قشنگ و رمانتیک بیشتر باشه. 

 راههای ترمیم رابطه زوج رو گفتند که چون تخصصیه ازش می گذرم. ولی مهم اینکه بدونیم :

عشق ،نوع ازدواجمون،الگوهای رفتاریمون،و رسیدن به عشق واقعی دارای یک سیستم آموزش گیرنده هست که در پروسۀ زمان و با کمک درمانگران و خواست طرفین می تونه رابطه تخریب شده رو بسازه و ایجاد یک عشق واقعی رو در بین ما بکنه.  که شاید این خبر خوبی برای هر کسی که فکر می کنه راه حلی برای درست شدن رابطش نیست باشه. 

و به آقایون جلسه مخصوصا تاکید کردند که ما مثلث در رابطه نداریم . نمی شه با دو راس تماس داشته باشی و انتظار ترمیم رابطتو داشته باشی. یک اصل مهم تعهد در رابطه ست.

استاد در نهایت با این بیت جلسه رو پایان دادند که :

ای دل مگفتمت مرو از راه عاشقی

رفتی بسوز اینهمه ماتم سزای توست!

[ جمعه 7 اسفند1388 ] [ 13:3 ] [ پروانه سفید ] [ ]
امتحان رزیدنتی هم روز پنج شنبه با سلام و صلوات برگزار شد.

از ساعت 9 تا 1 بعد از ظهر ...و انتظار روز شنبه ( یعنی همین امروز) برای روئیت کلید سوالات و حدس نمره و قبولی یا ردی در رشتۀ مورد علاقه!

که خبر رسید افتضاح بزرگی بار اومده و وزیر محترم بهداشت تمام دست اندر کاران سازمان سنجش و دبیرخونۀ محترم وزارت بهداشت رو عزل کردند چون به صورت آبروریزی شونده ائی سوالات امتحانی لو رفته بوده.

البته هر سال سوالات لو می ره و تو خود دانشگاهمون از اینور و اونور می شنیدیم که فلان دکتر که شاگرد آخرمون بود یا فلانی که آخرِ بی سواد بود رزیدنت شده. دیگه خیلی عادی شده بود. اما امسال انگار دیگه شورش رو درآورده بودند همکاران محترم .

شایعاتی می گه حتی سوالات رو یک میلیون تومان هم فروختند. (لازم به ذکرِ که قیمت اصلی حدود 40-50 میلیون تومان است!)

خلاصه که امتحان عقب افتاد و همان منبع قبلی گفته که به 27 فروردین موکول شده است.

[ شنبه 1 اسفند1388 ] [ 15:50 ] [ پروانه سفید ] [ ]

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا        چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید        چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه                        که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم                    زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران                      زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم                            ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون                    دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم                     چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل‌ها                غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید                         که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

پ.ن : این غزل از دیوان شمس مولاناست. که همایون شجریان در آلبوم استثنائی قیژک کولی این رو به شکل تکاندهنده ای خونده. امروز با صدای بلند در دامنۀ کوه بهش گوش دادم و با تمام وجود حسش کردم. انقدر زیبا تکرار می کنه : زهی عشق که با هر بار طنینش تمام سلولهای بدن آدم می لرزه.

واقعا چه نیک گفته مولانای عزیزم چون دیگر درسهاش:

                      زهی عشق...زهی عشق...زهی عشق  که ماراست خدایا!

[ جمعه 16 بهمن1388 ] [ 11:20 ] [ پروانه سفید ] [ ]

طولانی ترین شب سال ... نام این داستانک است  و شب تولد خواهر نازنینم سحر!

-مترسک که عاشق نمی شود

این را آفتابگردان به زمزمه گفت.

باد و باران و زمین و آفتابگردان حتی ، با اینکه باور حرفهایش سخت بود ، امشب را منتظر بودند. -

-اولین بار اورا آخرین شب پائیز دیدم. وقتی اولین نوای زندگی را گفت. همین جا.توی همین آشیانه کناری! 

مترسک از ایمان به بازگشت پرنده در طولانی ترین شب سال می گفت. 

شب هنوز بر دشت ها و چمن زار گسترده بود که باد سر جایش خشکش زد. باران ایستاد و  آفتابگردان سر برگرداند.

 پرنده آمده بود.  که گوئی نمی داسته امشب طولانی تر از شبهای دیگر است  و  به رسم قرار سپیده دم که  با سایر پرستوها داشت ،کمی زودتر رسیده بود.

  - پس چرا صبح نیامده؟

که صدائی آمد:

- دوستت می دارم. من تو را در میان هزاران پرنده ائی که هر صبح به این باغ می آیند می شناسم . 

پرنده در ولع نابلد پر پر می زد که به دنبال صدا گشت. چشمش به مترسک افتاد. وحشت کرد. هر چه در توان داشت بال بال زد و آنگاه که نقطه ائی بیش در آسمان نبود ...

مترسکی که به رنگ درختهای بی رنگ کناری شده بود ،همانجا بر چوبه گناهش جان باخته بود. که زیر پا گذاشته بود آئین مترسکی را. که عاشق شده بود در طولانی ترین شب سال.... یلدا!

فراخوان مسابقه داستانک نویسی یلدا که توسط آکادمی فانتزی برگزار می شد را خواندم و  ثانیه ائی بعد این داستانک چون تئاتر دلنشینی توام با اندکی غم به ذهنم رسید!
[ سه شنبه 1 دی1388 ] [ 0:21 ] [ پروانه سفید ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند!
چت باکس


امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت