تبليغاتX
 پروانه سفید
پروانه سفید
یاد ساعت 4:20 عصر 9 ام تیر 1357
تولدم مبارک . چون تو این روز خدا همه توجهشو به من معطوف کرد که متولد بشم. هروقت یه بچه به دنیا میاد حضورشو احساس می کنم.  "به تولدت که نزدیک میشوی کوچکتر میشوی هر سال یک سال کوچکتر"! تا روزی که دوباره متولد بشیم.
[ ]
+

من از پروانه بودن ها

من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه

نمی ترسم...


[ ]
+
از دوست عزیزم مرضیه:

شاید شبیخون کوچ پروانه سفید در درکت نگنجید                               که اینگونه رسیدن کلاغ به مزرعه یاس های سپید را تحمل می کنی.   در تجمع علف های هرز بیشه،ایستادگی برکه ائی زلال رمز ماندن است

اگر هنوز روحت انعکاس پاکی و مهربانی ها باشد و تنها یک لاک غلط گیر می تواند بهانه ایی باشد

تا تمامی کلاغان سیاه باغ یک پروانه سفید شوند                                       در آسمانی که هیچ ابر سرد کدورتی در آن نیست


[ ]
+
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلونزن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود.

نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد :
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟

[ ]
+
سال نو مبارک

تا بهار دلنشین ...... آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو ...... بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار ...... بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود ...... کـــــلبه ویران من

تا بهار زنــدگی ...... آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل ...... آمـــد بیا دامن کشان
چون سپندم بر ســـــر ...... آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کـنار ...... بنشین نشان سوز نهان

باز آ ببین در حیرتم ...... بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین ...... بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام ...... عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار ...... ســـــر را بنه بر سینه ام


[ ]
+
بعد از 4 سال رفتم اونجا. چه قشنگ و لطیف اون عارف با صدای خاص خودش بدون هیچ سازی این شعر زیبا رو خوند

 

ملامتگوی بی​حاصل، ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی

 به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی، که زیورها بیارایی

مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی

 دعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست، شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

 تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

 منو به چه دنیایی برد


[ ]
+
یکی از شعر های خودم:

روزی که گل می مُرد خورشید نمی خندید

درخت آهسته پرسید: این گل ناچارِ رفتن بود؟

ابر می گر یید، باران نثارش می کرد

پرنده غمگین گفت:  "  این گل نمی میرد "

باد خشمگین چرخی زد : " ای گل رازت چیست؟ "

گل ناتوان لرزید:                       " روز اول مرا که می بُردی این خاک مرا بوسید 

                       صبح خورشید به من خندید، می گفت این خاک  جای ماندن نیست!  

  زمین قهقهه می زد. می گفت این خاک معرفت   ندارد گل                  

      اما این خاک....همه امیدم بود...لبِ این خاک بر  لب من بود" 

پرنده غمگین تر شد: " این گل نمی میرد"

گل ناتوان تر شد:  " روز اول ابر آمد. گفت اینجا گلی نمی روید  رسم طیعت این است.                       

صبح که روییدم، رسم طبیعت را از یاد برده بودم                     

کم کم رود جاری شد و درخت سروسامان گرفت                 

  یک صبح که پاشدم پرنده سلامم کرد                  

ابر باز آمد، انقدر بارید تا این بیابان گلستان شد                  

باز خورشید به من خندید   باد فریاد زد:" نفرین به تو ای گل که به هرخاک خو کنی!"

خورشید دیگر نمی خندید درخت از بار غم، خَم شده بود

رود خشکش زده بود

آن ابر دیوانه شده بود

پرنده مُرده بود

آن باغ بیابان شُد

آن عشق ویران شُد

آن گل که فدا شد....                           

    من بودم!    


[ ]
+

روزی که مرا وصل تو در چنگ آید

                            از حال بهشتیان مرا ننگ آید



[ ]
+


این چه جهانیست که نوشیدن مِی نارواست؟

این چه بهشتیست که در آن خوردن گندم خطاست؟
ای رفیق این ره انصاف نیست
                      این جفاست...

راست بگو ،فردوس برینت کجاست؟
راستی آنجا هم،هر کس و ناکس خداست؟

آنجا نیز باز همین ماجراست؟


[ ]
+
یه مطلب جالبی خوندم امروز.نوشته بود:
کبریت سر داره اما مغز نداره.

به خاطر همین با هر اصطکاک کوچیکی زود

آتیش می گیره!


[ ]
+

هیچ نرگسی در این برکه تاریک نمی روید

هیچ پرستویی به سایه سار صنوبر باز نمی آید

یعنی که ما تنها می مانیم تا تشنه در اوقات آواز و اشتیاق بمیریم

یعنی که ما تنها می مانیم تا به یاد آوریم که از توجیه تبسم خویش ترسیده ایم

شما شاهد من باشید

تمام تقصیر ما عبور از پشته پلی بود که نمی دانستیم آن سوی ساحلش دریا نیست

آن سوی ساحلش باد می آید




[ ]
+

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

خانمی در حال عبور او را ديد .
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:

"من يکي از بنده هاي خدا هستم "


کودک گفت:   مي دانستم با او نسبت داريد

[ ]
+
وقتي بزرگ مي شوي (مادام لولو )
وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند. وقتي بزرگ مي شوي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي وقتي بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني وقتي بزرگ مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود "زنده ياد پناهي"
[ ]
+
کودکانه.... (توسط مادام لولو ) مادام لولو عروس قشنگ ماست که خیلی قشنگ می نویسه:
خانه اي خواهيم ساخت و انرا پر از اواز و اسمانش را پر از ستاره خواهيم كرد.پنجره قدي خواهيم گذاشت تا كودك پاك و بي گناهمان كه ميتواند چهره به جاي خورشيد بنشاند بتواند باغچه سبز شده مان را نظاره گر باشد.كودكمان خواهد خنديد و باور خواهد كرد كه تمام دنيا در حال خنديدن است و با نگاه معصومش نرمترين پر دنيا را به صورتمان خواهد كشيد.ما نيز خواهيم خنديد ارام و عاشقانه خواهيم خنديد.كودكمان بايد زندگي را لمس كند در يك خانه نرم و مخملي!
[ ]
+
اینجانب مادام لو لو

با چشمانی از مشق شب خمار ! (جان خودمان) و دستانی از فرط کار کردن!بیمار (باز هم جان خودمان)از آنجا که از غیبت طولانی پروانه سفید" تک ستاره آسمان وبلاگستان"فرمانروای سرزمین بلاگفا بسیار افسرده و غمگین شده ایم با اجازه ایشان و با این که خودمان را در حدٌی نمی بینیم که به خط خطی کردنِ در و دیوار خانه بپردازیم آمده اییم تا از ایشان خواهش کرده که منٌت گذاشته ..قدم رنجه فرموده و درفشانی کنند. 


[ ]
+

        شاخه باریشه خود حس غریبی دارد

        باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

        غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

         با خبر گشته که دنیا چه غریبی دارد

      خاک کم آب شده مثل کویری تشنه

         شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

         سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

         باغبان فراموش کرده که سیبی دارد


[ ]
+
اینم یه تیکه از شعر خودم


ای امید

دیگر صدایت نمی آید ...رفتی؟

 کسی تو را دیگر نمی خواهد

            برو بذر هرز محبت را در دل دیگری بنشان

که اینجا هر کسی حسرت مهری به دل دارد

توان گفتنم نیست دیگر

اگر عزت هنوز داری

اگر حرمت تو می خواهی

اگر دشنام نمی خواهی

برو دیگر 

                           برو دیگر

                                                                              

 


[ ]
+

         وای باران ....باران ...  

         شیشه پنجره را باران شست  

             از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست. 


[ ]
+

برام دعا کنید

     فقط همین


[ ]
+
 دوستت دارم

نه تنها برای آنچه هستی  بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام

دوستت دارم

نه تنها برای آنکه از خود ساخته ای . بلکه برای آنچه از من می سازی وقتی با توام

دوستت دارم      برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی

دوستت دارم

چون دست بر دل افسرده ام می نهی و زنگارهای بی ارزش و بی مقدار را به سویی می زنی

و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که تا کنون در ژرفا مانده بود

دوستت دارم چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگیم...نه یک کپر...که معبدی در خور بنا نهم

کمک می کنی که کار روزانه ام نه یک سر شکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد

دوستت دارم چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای

فرا تر از هر سرنوشتی شادی را به من ارزانی داشتی

این همه را هدیه دادی...بی هیچ تماسی   کلامی   و یا اشارتی 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!