تبليغاتX
پروانه سفید
پروانه سفید

هر وقت میام اینجا و این عکس رو می بینم ، یه حس غریبی بهم دست می ده. یه کسی توی زندان اجباری ، دل خوش به یه گیاهی که سو سو ی نور خورشید اونو اونجا آورده. با همه وجودت نگهش می داری ، با نفست نفسش می دی و با اشکت بزرگش می کنی. آخه اون همه امیدته. همه اون چیزی که تو رو امیدوار نگه می داره. یاد خودم می افتم. ..... همین حالا.... همین لحظه..... هیچکس نیست. من و این گلدون ! گاهی وقتا دوست داری فقط یکی باشه. هر کی باشه اشکالی نداره. اما فقط یه صدا باشه. حتی اگه مامانته که هی می گه بابا بشین سر درس و زندگیت. همه جا آروم! آخرش همیشه خودتی. هر کی لاف دوست داشتن و جان نثاری زد باور نکنیا. هر کی قسم خورد عاشقته و پات نشسته باور نکنیا.... اینا همه حرفه.... نمی گم دروغه ، اما جو گرفتنه یا یارو خل ِ یا تو رو خل فرض کرده. جو گرفتش و یه حرفی زده ، یا تغیرات هورمونیش اون موقع گل کرده بوده.... هر چی بوده ... اومده و دل تو رو انداخته تو هچل. توی یه چاه گنده که دیگه به هیچی دسترسی نداری.... حتی نور خورشیدم از خودت دریغ کردیو نشستی توی یه چاه و منتظری تا بیاد بهت سر بزنه. عادت کردی...این سرانجام هر رابطه ایه.... عادت کردن... همینه بدبختت کرده. انقدر می ترسی از عادت بگذری که فکر می کنی چی میشه اگه گورش و گم کنه و از زندگیت بره. ..... اما دل خوش باشیم...به همین نهال کوچکی که تو این برهوت اومده نگاه کنیم.... نشانست شاید... نشانۀ اینکه خدا هنوز باهات هست. امید تازه. نمی خواد به منطق من گوش کنی ای دل من. اگه عاشق زندگی نباشی می میری ای دل من !
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مرداد1386 توسط پروانه سفید |
                                                                                  بیا قدم هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم

                                         بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم

                                           صبح الطلوع راه خواهیم افتاد !

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 مرداد1386 توسط پروانه سفید |
  هی بخت بیدار من        

     عصا می خواهی چه کنی ...

                    تو سرت شکسته است!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مرداد1386 توسط پروانه سفید |

  تصور کن گروهی در غاری زیرِ زمین زندگی می کنند و همه پشت به دهانۀ غار نشستن و دست و پاشون طوری بسته شده که جز دیوار عقب غار،جایی رو نمی بینن. پشت سرشون دیواری بلند. موجوداتی آدم گونه از پشت آن رد می شن و پیکره هایی به شکل گوناگون با خود حمل می کنن و اینها رو بالا بر فراز دیوار نگه داشتن. آتشی در پشت این پیکره هاست و سایه های لرزان اینها بر دیوار عقب غار می افته.پس تنها چیزی که غار نشینان می بینن بازی همین سایههاست.این جماعت از روزی که به دنیا اومدند به این حالت نشسته بودند. برای همین فکر می کنن چیزی جز این سایه ها وجود نداره. فکر کن یکی از غار نشینان موفق شه خودش رو از بند رها کنه. از خودشمی پرسه:این سایه ها از کجا میان. همین که به عقب بر می گرده همه چیز رو میبینه و از روشنایی وشفافی پیکره ها به حیرت می افته و اگر پا فرا تر بذاره و به جهان خارج هم پا بذاره از این هم شگفتزده تر می شه. ناگهان فکر بقیه اونهایی که در غارن می افته،بر می گرده و سعی می کنه بهشون بفهمونه: این سایه ها بازتاب لرزان چیز های حقیقی ست. ولی آنها حرفش رو باور نمی کنن. دیوار غاررو نشونش می دن و می گن جز اون چیزی که می بینیم وجود نداره و سرانجام او رو می کشن!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 مرداد1386 توسط پروانه سفید |
                               

    من عاشق چشمت شدم     نه عقل بودو نه دلی

چيزی نمی دانم از اين               ديوانگی و عاقلی

يک آن بد اين عاشق شدن           دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا             از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم             شيطان به نامم سجده کرد

آدم زمينی تر شدو                  عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو                نه آتشی و نه گلی

چيزی نمی دانم ازين                  ديوانگی و عاقلی

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مرداد1386 توسط پروانه سفید |

سلام حال همه ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام!

بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار. هی بخند!

 نه نامه ام باید کوتاه باشد...ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه...

از نو برایت می نویسم: 

                           حال همه ما خوب است..

                                                 اما تو باور مکن!

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مرداد1386 توسط پروانه سفید |
Blog Skin