نه تنها برای آنچه هستی بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنکه از خود ساخته ای . بلکه برای آنچه از من می سازی وقتی با توام
دوستت دارم برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم
چون دست بر دل افسرده ام می نهی و زنگارهای بی ارزش و بی مقدار را به سویی می زنی
و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که تا کنون در ژرفا مانده بود
دوستت دارم چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگیم...نه یک کپر...که معبدی در خور بنا نهم
کمک می کنی که کار روزانه ام نه یک سر شکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد
دوستت دارم چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای
فرا تر از هر سرنوشتی شادی را به من ارزانی داشتی
این همه را هدیه دادی...بی هیچ تماسی کلامی و یا اشارتی
مضطربم
و با آنکه می ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده تمام رویاهایت را بیدار کنم
و آهسته زیر لب می گویم: برایت آب آورده ام تشنه نیستی؟
دیروز پی صدایی ساده که گفته بود بیا رفتم! و تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام...می ایی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است.
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خواب هامان را برای بابونه های دور تعریف می کنیم
هی خیس از خنده دور از آدمی می خندیم
بعد هم به راهی می رویم که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید...کاری به کار ما ندارند...نه کرم شبتاب نه کژدم کور!
وقتی دستمان به آسمان برسد...وقتی بر آن بلندی بنفش بنشینیم...
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند
غروب است
با آنکه می ترسم
با آنکه سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

