تنهایی چیز مزخرفیه!
امروز بد نبود اما.. نمایشگاه صنایع دستی و شهرهای مختلف بود... طبق معمول پیاده رفتم... آش شهر های مختلف بود که همه جای جای نمایشگا ایستاده بودن
و می خوردن... به خودم گفتم حیفه که اسم تک تک میکروبای احتمالیه موجود توی اینا رو می دونم و از لذت امتحان کردنش خودمو محروم می کنم. این حس مخصوصا بعد از دیدن سر کشیدن یک کاسه آش رشته تبریز توسط یک آقای بی نهایت تپل روبه رویی بهم دست داد. چشمام و بستم و به غرفه های دیگه سر زدم. خیلی جالب بود. چاقوی زنجان...سوغات کرمانشاه...شیراز...تا چشمم به غرفه ساوه و لواشک ها و رب های گوناگونش افتاد. بدون اعتنا به اسامی میکروبها از تک تکشون چشیدم و کلی لواشک خونگی و انار دون و قیسی ترشی خریدم. جالب بود... بعدشم با 2 کیلو انار و لیمو ترش، نیم ساعت دیگه تا خونه راه اومدم.
حالا که خیلی به دور و بر توجه می کنم می بینم زیادم تنها نیستما....بی خود اولش غصه خوردم...
کلی در و دیوار و کتاب که بیچاره ها منتظرن من بخونمشون و یه عالم افکار بی تکلیف و یه دنیا رویا و آرزو....، جای دیگه نمی مونه...:)
امروز بد نبود اما.. نمایشگاه صنایع دستی و شهرهای مختلف بود... طبق معمول پیاده رفتم... آش شهر های مختلف بود که همه جای جای نمایشگا ایستاده بودن
و می خوردن... به خودم گفتم حیفه که اسم تک تک میکروبای احتمالیه موجود توی اینا رو می دونم و از لذت امتحان کردنش خودمو محروم می کنم. این حس مخصوصا بعد از دیدن سر کشیدن یک کاسه آش رشته تبریز توسط یک آقای بی نهایت تپل روبه رویی بهم دست داد. چشمام و بستم و به غرفه های دیگه سر زدم. خیلی جالب بود. چاقوی زنجان...سوغات کرمانشاه...شیراز...تا چشمم به غرفه ساوه و لواشک ها و رب های گوناگونش افتاد. بدون اعتنا به اسامی میکروبها از تک تکشون چشیدم و کلی لواشک خونگی و انار دون و قیسی ترشی خریدم. جالب بود... بعدشم با 2 کیلو انار و لیمو ترش، نیم ساعت دیگه تا خونه راه اومدم.
حالا که خیلی به دور و بر توجه می کنم می بینم زیادم تنها نیستما....بی خود اولش غصه خوردم...
کلی در و دیوار و کتاب که بیچاره ها منتظرن من بخونمشون و یه عالم افکار بی تکلیف و یه دنیا رویا و آرزو....، جای دیگه نمی مونه...:)
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آذر1387 توسط پروانه سفید
|
کبریت سر داره اما مغز نداره.
به خاطر همین با هر اصطکاک کوچیکی زود
آتیش می گیره!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آذر1387 توسط پروانه سفید
|
استرالیا
نمایندگی هایی توی سراسر دنیا داره که می ده امتحانات ورودیش رو برای
سهولت کار شرکت کننده ها این نمایندگی ها بگیرن... که اکثرا آمریکایی
هستن. ما هم تایلند رو انتخاب کردیم و به همراه چند تا از دوستان خوب عازم
اونجا شدیم. فکر می کنم پست قبلی مربوط به شب قبل رفتن باشه. کلی استرس،
کلی درس خوندن ، کلی زحمت، کلی خرج...اما بالاخره رفتیم. شب قبل امتحان هم
خیر سرمون رفتیم کلی گشتیم که مثلا فردا بی استرس بیایم . صبح امتحان شد.
کلی آیه و قران و فوت...که ای خدا دستم به دامنت! هی مدارک ما رو نمی
گرفتن. هی ایستادیم. همه رو رد می کردن غیر از ما. دیگه ساعت 9 شده بود و
از شروع امتحانمون می گذشت . عصبی شده بودیم. که یهو با یه نامه فدایت شوم
اومدن و یکی یکی کپی دادن بهمون.... که چی ؟ که معذرت خواهی ما رو
بپذیرید...آمریکا به صورت اورژانسی نامه ای به ما داده که اجازه شرکت
ایرانی ها رو نمی ده و ایران رو تحریم کرده و شب قبل به ما اعلام شده
و..... باورمون نمی شد. شوکه شده بودیم . کلی داد و بیداد و... ولی دیگه
فایده نداشت. هرچی بد و بیراه بود نثار آمریکا و جد و آبادش کردیم.نمی
دونم حالا ما امتحان ندادیم به تریش قبای کی برخورد؟ تحریم ما بود یا
تحریم دولت ما ؟این بچه بازیها بعید بود از آمریکای به این گندگی!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آذر1387 توسط پروانه سفید
|

