تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود کـــــلبه ویران من
تا بهار زنــدگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمـــد بیا دامن کشان
باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار ســـــر را بنه بر سینه ام
ملامتگوی بیحاصل، ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی، که زیورها بیارایی
مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخست، شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
منو به چه دنیایی برد

