تبليغاتX
پروانه سفید
پروانه سفید

دست نوشتی از شب قبل من:

چه سکوت عجیبی ست اینجا! چه سرمائی بر شیشه ها و حتی تن من نشسته است. آهنگ حرکت چرخ ها بر روی ریل مرا بر آن می دارد که به گرما پناه نبرم و قدری در تنهائی خود قدم بزنم.

صدای پیامک آقای کناری مرا امیدوار می کند که لااقل دو نفر در این سکوت شب بیدار هستند. یکی او که می خواندش و یکی که آن را نگاشته است.

شیشه ها سیاه اند و چیزی از آن بیرون را نمی بینم. نمی توانم که ببینم.

باورم نمی شود این راهرو ها که با آن صندلهای پاشنه بلند قرمز که مادرم برایم خریده بود و از این ور به آن طرفش می دویدم و به هزار زور سعی می کردم دستم را از شیشه به درب اتاق برسانم این چنین کوچک باشد. وقتی که من و برادرم می ایستادیم جای یک نفر دیگر هم بود. ولی حالا باید نیم تنه می چرخیدم تا کسی بتواند گذر کند.

تکان هائی که هر از گاهی قطار مرا وادار به آن می کند ، بر آنم می دارد که بیشتر نزدیک پنجره شوم. همه جا تاریک است...چرا هیچ چیز معلوم نیست!

دیدم را نزدیک تر می کنم...خود را می بینم.  من در شیشه بی حصار قطار با خودم برخورد کردم. و ناگهان بر ذهنم گذشت:

            چشم دل باز کن تا که جان بینی

                                            آنچه نادیدنیست آن بینی

چه ملاقات شیرینی بود. مانند همیشه آنِ روبه رو به من لبخند می زد.  لبخندی که به من می فهماند که از من می خواهد که خودم باشم. تا که بیشتر  "من " باشم. که اگر چشمانم به چشمان خدا افتاد سرم را بالا بگیرم. و نگوید که می توانستی چنین باشی و نکردی. می توانستی پروانه باشی و تو همیشه در پیله ات ماندی!

گوئی می خواست جوابم را بدهد که ناگهان برق ها اتصالی کرد و همه جا تاریک شد. این شد که برهوت آن بیرون روشن تر از فضای داخل شد و بیشتربه چشم آمد.

خدای من محشر بود! آسمان چه پهناور بود و ستاره ها چه چراغانی قشنگی به راه انداخته بودند.

حال معنایش را بیشتر می فهمیدم :

                     آنچه نادیدنی ست آن بینی!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط پروانه سفید |

                  بوی پروانه در سایه سار یاس را گرفته ام

                                                 که با حسی غریب در ولع نابلد پرپر می زند

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط پروانه سفید |

امروز توی بانک بودم . شماره به دست و در انتظار ، که یه صحنه جالب رو دیدم. یه پسره حدود 24-23ساله بسیار موقر با تسبیحی در دست اومد دمه صندوق صدقات ایستاد و یه مقداری سکه رو از جیبش درآورد و دوره سرش گردوند و دعا خوند و انداخت تو صندوق.

 علاوه بر اینکه طبق معمول در سکوت لبخند معنی داری زدم یاد شعری از پروین اعتصامی افتادم :

 

بزرگی داد یک درهم گدا را

که هنگام دعا یاد آر ما را

 

یکی خندید و گفت این درهم خرد

نمی ارزید این بیع و شرا را

 

چه دادی جز یکی درهم که خواهی

 بهشت و نعمت ارض و سما را

 

از آن بازوت را دادند نیرو

که گیری دست هر بیدست و پا را

 

از آن معنی پزشکت کرد گردون

 که بشناسی ز هم درد و دوا را

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مهر1388 توسط پروانه سفید |

قناری های عاشق دور شوید

                         آوازی تازه سر ندهید غربت دل مرا

                                       آشیانی در کار نیست

                                                  تا رسیدم همه چیز سوخته بود!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 مهر1388 توسط پروانه سفید |
Blog Skin