تبليغاتX
پروانه سفید
پروانه سفید
امروز هوس کردم پیاده کلی راه برم....از روی
 یه پل بزرگ راه رفتم.... هروقت می خوام بلند با خدا
 حرف بزنم می رم اونجا... مرغ های دریایی...غروب خورشید...
صدای آب...
 کلی هم از تو چمن ها دویدم.... بعدم سوار تاکسی شدم
 و رفتم توی یه بازار خیلی قدیمی.....
 خیلی همیشه راه رفتن و نگاه کردن به آدمای مختلف بهم
 کیف می ده... و همیشه هم تنهام. اما از این تنهایی لذت می برم...
. از کنار عطاری ها گذشتم....
 همیشه هم یه چیزی وسه خودم از این سفرام هدیه میارم.
 امروز هم کلی  بهارنارنج خریدم. چه عطری!
پیرمرد تو عطاری که حدود 85 سالش بود... گفت چن تایین تو خونه؟
گفتم چطور؟ گفت کاریت نباشه. گفتم انقد...
 گفت چن تا برادر ، چن تا خواهر...گفتم انقدر... چطور...
گفت حالا وایسا... دستش و کرد توی کیسه...یکی یکی شمرد.
 گفت این وسه خودت، این وسه بابات،این وسه مامانت....
آبنبات مزه نعناع به شکل قلب... بود. همون مزه بچگی ها رو می داد...
 گفتم مرسی، خوب می گفتین تا تعداد بیشتر می دادم...(:...
اومدم. چقدر این قدیمی ها جالب بودن. همه چی
 یه حسی و یه حال دیگه داره کنارشون. این از عطارش ،
اون از استادای دانشگاش و دکتراش...
خدای من هم کلاسی ما یه بار استاد داشت توی جلسه کارگاهی حرف می زد و ایستاده بود وسط میز گرد. رییس بهداشت استانم بود ، یه آدم متین و مومن و دوست داشتنی. یهو این هم کلاسی ملنگ ما که البته از حق نگذریم ما رو خیلی تو این چن سال خندونده و گاهی خستگی و استرس کار و برامون نصف کرده پاشد و رفت تو آبدار خونه...1 ثانیه بعد صدای استکان و 2 ثانیه بعد هم صدای چایی ریختن .....
این استاد متین هم به روش نمی آورد. تا اینکه پسر با استکان چایی در نعلبکی اومد و نشست سره جاش و شروع کرد خوردن. همه ساکت بودن... استاد دیگه تاب نیاورد و گفت : جناب دکتر خواهش می کنم ، اینجا کلاس و اگه می خواهید چاییتون رو میل کنید بفرمایید بیرون! پسره گفت.. ا.. استاد شرمنده الان ردیفش می کنم و چایی نعلبکی رو خالی کرد تو استکان و یهویی همه استکان و فووووورت کشید بالا! همه کلاس پکیدن....عجب روزگاری بودا.
خلاصه اینکه یه عطار ساده چطور می تونه از خودش یه خاطره تو دل کوچیک یکی بذاره.
نوشته شده در تاريخ جمعه 17 آبان1387 توسط پروانه سفید |
Blog Skin