بعد از 4 سال رفتم اونجا. چه قشنگ و لطیف اون عارف با صدای خاص خودش بدون هیچ سازی این شعر زیبا رو خوند
ملامتگوی بیحاصل، ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی، که زیورها بیارایی
مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخست، شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
منو به چه دنیایی برد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 اسفند1387 توسط پروانه سفید
|

