تبليغاتX
پروانه سفید
پروانه سفید

اشعار و به تبع اون افکار و احساسات مولانا همیشه ذهن کوچیک منو به خودش مشغول می کنه و فکر کردن بهش بهم احساس عجیبی می ده. اینکه هشتصد سال قبل کسی به چیزهائی فکر می کرده که تازه داره علم مدرن بهش با صدها تحقیق و تفحص  می رسه چیز کمی نمی تونه باشه.

می گن وقتی مولانا به دیدار شمس می رسه منقلب می شه و این شعر رو می گه:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم         دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

و بعد شمس در جوابش می گوید:      

گفت که دیوانه نئی لایق این خانه نئی...

گفت که سرمست نئی رو که از این دست نئی...

گفت که تو تشنه نئی در طرب آغشته نئی...

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی...

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی...

گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری...

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم...


که مولانا شیخ و راهبر مردم آن زمان بوده و از تعلقات رها نبوده. ولی آنچنان در برخورد با شمس متحول شده بود که پاسخ می دهد:

 رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

رفتم و سر مست شدم در طرب آکنده شدم

پیش رخ زنده کنش کشته افکنده شدم

گول شدم هول شدم و ز همه بر کنده شدم

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم


و آنگاه شمس سبوئی به مولانا می دهد و می گوید آن را در شهر بچرخاند....

پس مولانا چنین کند. آنگاه در میدان بزرگ شهر در جمعیت مردم شمس فریاد بر می آورد که هیهات از شیخی که مردم را راهبری کند و سبوی شراب بر دوش کشد.

مردم به سمت او هجوم می آورند و او را نهی و نفی می کنند و ناسزا نثارش می کنند.

 مولانا متعجب  می گوید به من گفتند که سبو شامل سرکه است و آنگاه که مردم جستجو می کنند و میابند که چنین است ، به پایش می افتند و طلب بخشش می کنند.

پس مولانا نزد شمس می رود و  می گوید مولای من ، چرا با من چنین کردی؟

و شمس پاسخ می دهد: خواستم به تو بگویم آنچه را به آن مغروری و برایش وقت می گذاری که همان آبرو و محبوبیت نزد مردم است چه بی ارزش است . که مردم آسان می دهند و ارزان می فروشند. خواستم تو را بگویم که برای کسی وقت بگذار که آسان ندهد...اما ارزان هم نمی فروشد.....

مولانا  متحول میشود و می گوید:

تابش جان یافت دلم وا شد وبشکافت دلم          اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر           بنده و خر بنده شدم شاه و خداونده شدم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط پروانه سفید |
Blog Skin