امروز توی بانک بودم . شماره به دست و در انتظار ، که یه صحنه جالب رو دیدم. یه پسره حدود 24-23ساله بسیار موقر با تسبیحی در دست اومد دمه صندوق صدقات ایستاد و یه مقداری سکه رو از جیبش درآورد و دوره سرش گردوند و دعا خوند و انداخت تو صندوق.
علاوه بر اینکه طبق معمول در سکوت لبخند معنی داری زدم یاد شعری از پروین اعتصامی افتادم :
بزرگی داد یک درهم گدا را
که هنگام دعا یاد آر ما را
یکی خندید و گفت این درهم خرد
نمی ارزید این بیع و شرا را
چه دادی جز یکی درهم که خواهی
بهشت و نعمت ارض و سما را
از آن بازوت را دادند نیرو
که گیری دست هر بیدست و پا را
از آن معنی پزشکت کرد گردون
که بشناسی ز هم درد و دوا را
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مهر1388 توسط پروانه سفید
|

